#آلا_پارت_227
ماکان سری به طرفین تکون داد و روی صندلی میز آرایش نشست و گفت:
-آلا تو بدتر از اینا هم پشت سر گذاشتی...
-دیگه نمیتونم، نصیحتم نکنید،منو جونم با چشم خودم از تنم رفت، رفت...
«نیوان نبود من از بچه ام به خاطر سلامتیم نمیگذشتم، من... عاشق اون بچه ام...بچه ی شوهرمه، بچه ی هوومه،بچه ی کسیه که تموم جونم ازش متنفره و بهش حسادت داره، اما... اما نیوان....واااای وااای نیوان، الهی من بمیرم برات، میگفت مامان از چشماش...از چشماش..»
«های های زدم زیر گریه و گفتم»:
-من دو سال حالم خوب بود...حالمو یادم رفت...الان نیوان نیست فلج شدم...بچه ام نیست برام بلبل زبونی کنه، بپر بپر کنه... «پا به پای من سردار و سلاله هم اشک میریختن...»
سردار داروهامو داد و به خیال خودش منو تنها گذاشتن که بخوابم ولی مگه آدم توی شرایط من میخوابه؟!
صداشونو میشنیدم، ماکان پرسید:
-سردار چیکار میخوای بکنی؟
سردار-با حکم که هیچی،!مگر اینکه پانته آ خسته بشه،گذاشتم یه مدت بگذره بهش پولی چیزی بدم حضانتو بگیرم، اما این دختر داره از پا درمیاد، همش دو هفته گذشته، هفته ی اول که تو بیمارستان بود بچه رو نمیشد آورد؛ این هفته هم که اینطوری.
سلاله-تو خودت رفتی بچه رو دیدی؟
سردار-آره رفتم، اونم تا منو میبینه هق هق گریه میکنه میگه مامان،مامانشه خب، مگه بچه چی میخواد جز محبت و مراقبت، آلا کم نزاشت که زیاد هم براش زحمت کشیده... دارم میسوزم به خدا.
سلاله-سردار پنج سال اینطوری باشه؟!
سردار-نه...قبلا هم با پزشک خودش و یه روان شناس صحبت کردم.
سلاله-خب؟! چیکار کنید؟!
سردار-حالش بهتر بشه،یکم همکاری کنه، داروهاش یه مدت قطع بشه....
سلاله-برای بارداری؟!!!!
سردار-یه خانمی رو بهم معرفی کردن، با شوهرش صحبت کردم، قبول کردن، حتی یه سری آزمایش هارو هم گرفتن، با دکتر صحبت کردم ولی آلا همکاری نمیکنه... من که نیوانُ برمیگردونم ولی آلا تا پنج سال دیگه دیوونه میشه.
ماکان-الان اولشه فرصت بدید بابا،شماها هم هولید.
سردار-غذا نمیخوره، زنگ زدیم صدای نیوانُ شنیده سه قاشق غذا خورده.
ماکان-زمان هم خودش یکم درمانِ، یه سفری برید،چهارتا هدیه بگیر،دورهم جمع بشید، تنهاش نزارید فکر و خیال کنه..
سردار-نمیدونم چیکار کنم،همه این اتفاقا تقصیر منه،این زنو هزار بار کُشتم، نیوان هم تیر آخرم بود...
«صدای سردار می لرزید،قلب منو از حال اون می لرزید،ماکان دلجویانه گفت»:
-ای بابا! مَرد! تو اینطوری کنی اون زن بدبخت بدترخودشو می بازه؛همه ی ما توی زندگی هامون کلی اشتباه داشتیم که طرف مقابل رو عذاب دادیم ولی مهم اینه که تکرار نکنیم،شما دوتا زندگی مشترک خوبی دارید،این پنج سال هم میگذره....
ماکان و سردار یکم حرف زدن و گاهی صدای سلاله هم میومد.
@romangram_com