#آلا_پارت_226
«یه قاشق از سوپ برداشت و مقابل دهنم نگه داشت و گفت»: بخور خواهر.
-نمیتونم بخورم. «به سردار نگاه کردم و گفتم»: اینجا «به گلوم اشاره کردم و با صدای لرزون گفتم»: یه سنگ گیر کرده.
سردار-فردا میارمش،جون نیوان بخور..
زانو زد پایین تخت و گفت: مرگ سردار بخور لامصب رنگت دل و زهره ی منو داره آب میکنه.
«وقتی اینطوری قسم میداد پشتم می لرزید، با چشمای لبریز از اشک دهنمو باز کردم، سوپ برام مزه زهر میداد، سلاله صورتش پر از خنده شد، سردار دستمو ب*و*سید، به خودم نهیب زدم اینا چه گ*ن*ا*هی دارن.»
تو کمبودتو با نیوان جبران کردی و دیوونه وار دوسش داشتی، اینا چه تقصیری دارن؟داری اونارو هم با خودت میسوزونی.... دو سه تا قاشق به زور خوردم و دراز کشیدم.
ماکان اومد دنبال سلاله و سردار برای اولین بار بعد این یه سال و اندی اصرار کرد شام بمونند، ماکانم بعد از چندبار تعارف و بهونه به خاطر حال من بالاخره اومد تو خونه..
تازه من اونروز یه تلنگر بهم خورد که راستی زندگی سلاله و ماکان چطوره؟!حواسم از خواهرم دور شد، فکر میکردم به زودی ازهم جدا میشن ولی الان نزدیک دو ساله دارن زندگی میکنند.
هیچ چیز شبیه تصور ما نیست،شاید سلاله هم مثل من ساخت و از نو ماکانُ به زندگی گرم کرد،شاید از اول باهم خوب بودن ما اشتباه میکردیم.... شاید هم داره هنوز میسوزه و میسازه...
سردار اومد تو اتاق و یه شال برام آورد و گفت:
-ماکان میخواد حالتو بپرسه. «شالمو سرم کردم و نگاش کردم و لبخندی با غم زد و گفت»: جان؟
-مامانم رفت؟
سردار-آره، آژانس گرفتم گفتم برید یکم استراحت کنید،به باباتم زنگ زدم گفتم.
-سردار؟
سردار-جون دلم؟
-ببخشید.
سردار-داری چوب کاری میکنی؟داری منو داغ میکنی؟ «تو چشماشو نگاهی پرسشگر کردمو گفت»: همه این عذاب ها از من شروع شده، از منه لعنتی...
بی جون در حالی که دراز میکشیدم گفتم:لعنت نکن، تحمل ندارم دیگه،جون مونده امم به تو وصلِ، لعنت نکن، این باقی موندم هم به عذاب لعنتت تموم میشه.
سردار با غم نگام کرد و کفت: آقا ماکان بفرما تو.
ماکان به در تقه ای زد و سلاله اومد تو اتاق، هاج و واج ایستاد منو نگاه کرد و با صدایی گرفته گفتم:
-سلام!ببخشید ماکان....جان.... من حتی پاگشاتون هم نکردم.
ماکان-چه بلایی سر...«به سردار نگاه کرد و سری به طرفین تکون داد و گفت»: دختر این چه حالیه؟
-حال عزادار.
ماکان-بچه که سالم و صحیحه خداروشکر به خودت بیا! بچه ی یارو رو زنده زنده تو گرما هلاکش کردن...
با بغض گفتم: بچه ی منم داره از گریه هلاک میشه بهش میگن «اَه» نمیگن «جان» از دور دارم حالشو حس میکنم.
@romangram_com