#آلا_پارت_224

-درد دارم، تموم روحم درد میکنه، قلبم درد میکنه، رویاهام و آرزوهام درد میکنه...
سردار موهامو نوازش کرد و گفتم: کاش محکم تر به ماشینم میخوردی، کاش از ساختمون پریده بودم...
سردار جلوی دهنمو گرفت و گفت:
-آلا! تروخدا..دارم..دارم از تو فرو میریزم،دارم از تو با خودم جنگ جهانی میکنم...داره مغزم تموم منو میترکونه، اما یه جا یه جا داره هنوز کار خودشو با تموم غمش انجام میده « دستمو روی قلبش گذاشت و گفت»: بزار یه جای سردار آباد باشه، باشه عشقم... «دستمو ب*و*سید و نگام کرد..»
فشار عصبی باعث شد توانایی راه رفتنم به حدی ضعیف بشه که کارم به واکر رسید،سردار برای اینکه بهم رسیدگی کنه سرکار نمیرفت،نزاشت خونه ی مادرم برم،میخواست خودش مواظبم باشه.
اما مادرم اومده بود خونه امون، سلاله هم هر روز می اومد،حاج آقا از سرکار با شهین خانوم میومد یکی دوساعت می موندن و میرفت، بابا شبا میومد پیشمون...
از غذا خوردن افتاده بودم،مامان و سردار و بابا انقدر التماس میکردن تا دو لقمه میخوردم،همش زیر سِرم بودم، لباسای نیوانُ بغل میکرذم و های های گریه میکردم....
توی اتاقمون روی تخت بی جون افتاده بودم، سلاله با غصه نگام میکرد،سردار لبه ی تخت کنارم نشسته بود، آرنجشو روی زانوهاش گذاشته بود و سرشو بین دستاش گرفته بود، سلاله گفت:
-آلا جونم،غذا نخوری از بین میری قربونت برم،اینطوری که نمیشه.
-زودتر از بین برم.
سردار از جا بلند شد و عاصی شده و عصبی « نوچ» بلندی کرد و دم پنجره ایستاد و دست به کمر و زیر لب گفت:
- حرف خودشو میزنه، کار خودشو میکنه....
سلاله اومد تو دم تخت زانو زد و گفت:
- چیکار کنیم غذا بخوری؟ بگو انجام بدیم.
اشکم از گوشه ی چشمم بارید و گفتم:
-الان نیوان غذا خورده؟بچه ام فاوسیم داره،نکشتش،یه وقت بهش باقالی نده، یه وقت....
سردار دوباره نوچ کرد و گفت: پرونده پزشکیشو دادم...
«با بغض گفتم »: اون بلد نیست از نیوان مراقبت کنه، بچه امو میکشه.
سلاله-زنگ بزنیم با نیوان حرف بزنی؟خیالت راحت بشه.
«به سردار نگاه کردم،سردار نگاه کرد به سلاله و گفت»: سردار زنگ بزن خیالش راحت بشه.
سردار گوشیشو برداشت و شماره ی پانته آ رو گرفت و دلواپس و هیجان زده سردار و نگاه کردم و سردار بعد از چند ثانیه با اخم گفت:
-نیوان بیداره؟....میگم نیوان بیداره...به تو ربطی نداره بچه رو بیار پای تلفن....از تو حالشُ نپرسیدم، میگم بچه رو بیار پای تلفن...
«سردار اومد جلو از جا بلند شدم نشستم و سردار گذاشت رو بلندگو،صدای نق نق نیوان میومد با بغض گفتم»: الهی من بمیرم داره چی میگه....
پانته آ-باباییِ، الو کن، بگو الو...
نیوان با بغض گفت:بابا....

@romangram_com