#آلا_پارت_223

سردار با آرمش تصنعی آروم با صدای خفه گفت: بچه دار میشیم، بچه ی خودمون...
نیوانُ عقب تر کشیدم تند تند گفتم: نیوانُ میخوام، نیوانُ میخوام، بچه نمیخوام....
سردار آرنجشو به پشتیه صندلی گذاشت و کف دستش. به پیشونیش گرفت و عاصی شده و کلافه گفت: وااای
نیوان با بغض گفت: مامان بییم.
با گریه گفتم: بچه ام ترسیده.
حاج آقا رو نگاه کردم،عقب ایستاده بود و نگران و با چشمای پر اشک نگام میکرد و گفتم:
-حلال نمیکنما...، بچه امو بگیر خب...
«حاج آقا برگشت، یه دستشو به دیوار گرفت و سردار از جا بلند شد، نگران نگاش کردم، تا دستشو طرف نیوان برد جیغ زدم»: نکن سردار، نکن...نمیدمش....
«سردار داد زد»: ولش کن، میگم ول کن....
نیوان از ترس میلرزید جیغ میزد: مامان...
«گردنمو محکم گرفته بود،کمرم چنان تیر میکشید که نفسم از درد قطع میشد، میخواستم سردار رو پس بزنم جونم میرفت،جون نداشتم، مامان با هول دو سه تا با دستاش زد به گونه اش و با گریه گفت»: نکن سردار، بچه ام الان قلبش می ایسته.
سردار-ولش کن لامصب....
شهین خانم آرنج سردار رو گرفته بود و میکشید و با گریه گفت:
-سردار نکن، بزار بمونه...
«دوروبرشو نگاه کرد، دویید یه طرف، نگاه کردم پانته آ رو با برادرش دیدم، شهین خانم افتاد به پای پانته آ و نمی فهمیدم داره چی میگه، سردار عصبی گفت»:
-آلا بچه رو کشتی ولش کن، لامصب قلبت می ایسته اَه...ول کن...میگم ول کن...
نیوان ازم گرفت، نیوان از ته دل جیغ میزد: مااااااامان
«دستش طرفم دراز بود...قلبم از جا در اومد، از بغل سردار میخواست بال بزنه بیاد طرفم، از روی صندلی لیز خوردم افتادم روی زمین، شوکه به نیوان و سردار که به طرف پانته آ میرفت نگاه میکردم، مامان منو توی بغلش گرفته بود».
سردار نیوانُ به پانته آ داد و مادرشو از روی زمین بلند کرد، نیوان هنوز جیغ میزد و صدا میکرد و دستشو طرفم دراز میکرد، تنم یخ کرده بود،حس میکردم دیگه نفسم بالا نمیاد، حس خفگی بدی داشتم، انگار یهو تموم جونم از تنم رفت و صدای جیغ نیوان کم کمتر شد و قطع شد و دیگه چیزی نفهمیدم...
*****
سرم سنگین بود،چشامو خواستم باز کنم دور چشمم خشک بود و کش می اومد و میسوخت.....
نور کمی توی اتاق بود، بیمارستانُ خوب میشناختم، تصویر اتاقاش توی ذهنم خونه داشتن... اومدم سردار رو صدا کنم صدام گرفته و خفه بود، از طرف چپم از دور گفت: جونم؟
برگشتم دیدم از کنار پنجره داره میاد طرفم، پشتش خمیده بود، چشمام پر اشک شد، یادم اومد... با بغض گفتم: بچه ام...
سردار کنار تختم نشست و دستمو گرفت و ب*و*سید، روی قلبش همونطور نگه داشت، چشماشو بست اشکش فرو ریخت و با صدای لرزون گفتم: چرا من نمی میرم؟! خسته ام....
سردار با غم نگام کرد و گفت: بی انصاف.

@romangram_com