#آلا_پارت_221
«دستمو به سرم گرفتم و گفتم:» چطوری ترک کنم؟ چطوری ترک کنم و نمیرم سردار؟ من این عشقو ذره ذره با تموم وجودم ساختم، خدا بهم نداد من ساختمش....
چشمای سردار سرخ و پر اشک شد و با بغض گفتم:
-صداش نپیچه تو خونه؟صبح به شوقش بیدار نشم برم سر تختش؟براش غذاهای مجزا هر روز درست نکنم؟چطوری این بغل خالی باشه؟نفسم میره....میره...آخ خدا....آخ خدا این انصاف نبود...
«سربلند کردم و گفتم:» دیگه نمیتونم،دلخوشم کردی و دلخوشی هامو داری میگیری، نمیتونم،ازت به کی شکایت کنم؟
سردار جلوی دهنمو گرفت و منو به قرارگاهم کشوند تا آرومم کنه،اینبار باهم گریه میکردیم.
این حرفا و این حال و احوال هر شب ما بود...هر دقیقه من بود...این دردو کسی نتونست درمان کنه، نه سردار نه مادرم نه بابا نه حاجی...هیچ کس و من آب میشدم.
دادگاه آخر که حکم قطعی رو میداد شبیه محکمه ی الهی بود، انگار خدا میخواد بگه آلا بهشتی یا جهنمی...
پشت در نشسته بودم،نیوان هم توی بغلم بود،توی بغلم چرخید نگام کرد،با چشمای خیس نگاش کردم و گفت: دلت درد میتونه (میکنه)؟
-آره مامانم.
-دُتور (دکتر) بییم،جیز درد نداله (نداره).
لبخندی تلخ زدم و نوازشش کردم و گفتم: منو یادت نره ها نیوان من عاشقتم.
نیوان حق به جانب گفت: من عاشگ (عاشق)
با گریه خندیدم و به سینم چسبوندمش و گفتم:
-اگر بهت گفت من اذیتت میکنم باور نکن،اگر بهت گفت من ترکت کردم باور نکن،آلا عاشقته نیوان، من برات میمیرم تو پسر منی.
نیوان-بییم (بریم) «سر از سینم بلند کرد و گفت:» ببیم، بابا شب بیاد.
بلندش کردم تموم صورتشو غرق ب*و*سه کردم انقدر که عاصی شده گفت:
-نتون مامان (نکن مامان) من درد (دردم میگیره)
های های زدم زیر گریه،نیوان ترسید اونم زد زیر گریه و با گریه گفتم:
-نه مامانم تو گریه نکن،تو بخند،تو باید بخندی،گریه کنی من می میرما.
نیوان-بابا... بابا...
دست نیوانُ ب*و*سیدم و گفتم: گریه نمیکنم...گریه نمیکنم..چرا نمی میرم،چند بار اینجا توی این دنیا بمیرم و ازش نرم.
نیوان که توی دستش یه دایناسور کوچیک بود که خیلی دوسش داشت و طرفم گرفت و گفت:
-گریه نتون (گریه نکن).
نیوانُ گذاشتم زمین با تعجب نگام کرد، داشتم از بغض خفه میشدم نیوان گفت:
-مامان؟!
@romangram_com