#آلا_پارت_220
سردار یه نفس عاصی شده کشید و پلکی محکم زدم،قلبم لرزید و آروم گفتم:
-شنیدی میگن بچه خیلی عزیزه؟عزیزتر از عشق عزیزتر از پدر و مادر....
سردار با همون حالت قبلی "نوچی" بلند کرد و گفتم:
-نیوانُ جوری شستشوی مغزی میده که توروهم ازم میگیره، چون نیوان اینو میخواد.
سردار-چرا صبح تا شب برای خودت میبری و میدوزی؟! تو چته آلا؟! کو اون آلایی که پشت سرش همه مشکلاتُ جا گذاشت و از هر اُفتانی صعود میکرد؟
با گریه گفتم:برای من شعار نده سردار، من دارم مچاله میشم.
سردار سریع از جا بلند شد اومد کنارم و صورتمو به احاطه ی دستش در آورد و گفت:
-چرا اینطوری میکنی؟! نیوان محبتو میتونه تشخیص بده...
-مادرش اونه، آخر همه چیز اسم من زن باباست.
سردار توی چشمام عمیق نگاه کرد و گفت:
-آلا تو به چی شک داری که عین خوره داری خودتو میخوری؟!برعکس چیزی که فکر میکردیم شده،حاجی نه ترک کرد نه طرد کرد،نه پشتمونو خالی کرد، هیچ کس جا نزد اما تموم اعتماد و انتظارم به استقامت حتی که از تو انتظار داشتم درهم شکست! آلا چیشده؟!این قبری که تو بالاسرش نشستی مرده توش نیست.
اشکامو پاک کرد و با دلجویی نگام کرد و گفت:
-من بلد نیستم شبیه تو حرف بزنم،شبیه تو قوی باشم،جوری که تو قدرت اعتماد به نفس من بشی اما یه چیز رو خوب میدونم که خِشت خشت این زندگیُ باهم ساختیم،شبیه اون مردم بیرون نیستیم، هرجا هر کدوم کم آوردیم یکی مون شد تکیه گاهش، این تکیه گاه همیشه تو بودی اما اینبار تو به من تکیه کن، تو به من اعتماد کن، قرار نیست چیزی و کسی زندگی مارو بهم بریزه.
-گفته منو طلاق بدی.
سردار پیشونیشو به پیشونیم چسبوند و آروم زیر لب گفت:
-من یادم رفته بدون تو چطوری باید زندگی کرد، چطوری خودکشی کنم؟
بلند زدم زیر گریه، صدامو با شونه های پهنش پنهون کرد تا تموم فریاد گریه هام با شکوندن مرز بینمون فقط به گوش خودش برسه،دردام زیاد بود،درد دو عشقِ باهم داشتیم،هم عشقم هم عشق مادری که پای نیوان ریخته بودم.
کمی که تسلی پیدا کردم سردار در حالی که دهنش کنار گوشم بود گفت:
-میریم دکتر.
عقب تر خودمو کشیدم و با تعجب نگاش کردم و پرسش توی چشمامو جواب داد و گفت:
-یه رحم اجاره میکنیم...«قلبم هری ریخت و سردار موهامو از کنار صورتم به عقب فرستاد و گفت»:
-ما که بچه دار میشیم فقط تو نباید باردار بشی، خیله خب اینم چاره داره،بچه دار میشیم.
با غم و غصه سردار و نگاه کردم،نگاه پر از برق سردار که به خاطر فکرش بود که خیال میکرد میتونه منو خوشحال کنه به بُن بست خورد و نگران نگاهم کرد و گفتم:
-بچه دار شیم که نیوان یادم بره؟!مگه میتونم بچه امو فراموش کنم؟ من قبولش نکردم که باهاش سرگرم بشم، من دوسش دارم سردار،عاشقشم عاشقشم، عشقی که مدت زمان داره، وقتی دنبالم راه میفته حرفامو میفهمه، وقتی صدام میکنه باهام با زبون بچگیش حرف میزنه، دنیای من شبیه دنیای هیچ کس نیست، خیلی دوسش دارم.
چطوری نگرانش نشم، چطوری نگم الان غذا چی میخوره؟ الان چطوری خوابیده؟نکنه پتو رو پس بزنه و سرما بخوره....
@romangram_com