#آلا_پارت_219

-سردار اونو بهتر میشناسه بره ببینه چی میخواد؟چی میگه؟قصدش چیه؟
با بغض و چشمای مملو از اشک گفتم:
-میخواد منو دق بده...منو.....
سردار عاصی شده با غصه نگام کرد و گفت: نچ مگه من میزارم هر غلطی میخواد بکنه.
با همون گریه گفتم: یه سر قضیه نیوانِ،حرف نیوان که بشه خلع سلاح میشیم...نیوان نیاورده که آبروی تورو ببره، نیوان رو به دنیا آورد که...
«حالا دیگه گریه امان منو بریده بود، نمیتونستم حرف بزنم، سردار نگران و با تردید گفت:»
-که چی؟!
با گریه گفتم: منو از زندگیت بیرون کنه.
«سردار با اخم و یکه خورده نگاهم کرد،اولین بار بود توی جمع اونطوری منو به نزدیکترین فضا به خودش میکشوند، انقدر که صدای تپنده ی قلب عرش گرشو به وضوح میشنیدم، دیگه مهم نبود که رودربایسی تو جمع بزرگترا داریم،من های های گریه میکردم و سردار دنیا دنیا اشکامو به جون میخرید.
یه زن اومده تموم ساخته های منو ازم بگیره و منو اوت کنه،اولین بار بود حس میکردم دیگه توان زندگی ندارم،دیگه نمیخوام ادامه بدم، هم عشقم داره به تاراج میره هم بچه ای که هر ثانیه هر دقیقه هر روز هر ماه با جون دل و عشق براش مادری کرده بودم....دیگه نه روز معنی داشت نه شب...
تموم فرضیه ها به کنار،فرضیه من درست شبیه تیرِ کمانی بود که خورده بود وسط نقطه ی سیب.
پانته آ میخواست سردار عقدش کنه، چرا که مطمئن بود با عقدش خیلی بیشتر از قبل بهش می ماسه.
گفته بود در یه صورت میزارم نیوانُ ببینه، میزارم نیوان پیش اونم باشه، میزارم بچه امو کنار خودتون داشته باشید و شکایت از قبل و اتفاقات پیش اومده نمیکنم اونم اینکه آلا رو طلاق بدی.
از اولش حرف عقد خودشو نزده بود چون عیانِ، آلا رو طلاق بده برای چی؟برای اینکه خودش با سردار ازدواج کنه وگرنه حضانت بچه چه ربطی به طلاق آلا داره؟
فضای خونه شبیه صحرای کربلا بود،شکایت هایی که به هیچ جا نمیرسید پشت سرهم ردیف میشدن...
سردار شکایت کرده که ده ساله دارن بازیش میدن،ازش کلی پول دزدیدن کلی پول داده...اما شکایت به جایی نرسید، پانته آ هم شکایت کرده که ده ساله با وعده ی ازدواج نگهش داشته،سردار هم صیغه نامه رو رو میکنه و کلا زیر بار اینکه حتی علت این صیغه نامه بدون اجازه ی پدر بخاطر رابطه ی نامشروع قبلشون هم بود نرفت...
اصلا گفت از اول همینطوری بود،دختر پاکدامنی نبود، من از سر وجدان نگهش داشتم، این دادگاه ها و شکایت ها فقط یه جور نمایش آبروریزی هر دوطرف بود و به جایی نرسید.
سری دوم شکایت ها اینجا بود که سردار شکایت کرد که بچه چند روزه رو فرستاده ایران، بدون اینکه حداقل خودش بیاد..قاضی هیچ قضاوتی علیه پانته آ نکرد! در عوض حکم علیه دکتر و بیمارستان داده شده.
سری سوم شکایت سر حضانت بچه بود که انقدر کش و قوس داده شد که یکسال و اندی هم گذشت و توی این یکسال من قدر هزار سال پیر شدم، هر دادگاه و هر شکایت تن و بدن منو میلرزوند؛در این میون پانته آ اصلا و ابدا هیچ مزاحمتی برای من ایجاد نمیکرد چون میدونست سردار منتظر هر خطاست تا عکس العملی علیه پانته آ نشون بده.
نیوان برام شبیه رویا بود، توی اوج شیرینی و وابستگیش بود، خیلی زود به حرف اومده بود، قشنگ حرف میزد و دل من ضعف میرفت،فکر اینکه به احتمال زیاد نیوانُ میگیرن باعث میشد احساساتم بیشتر به شک بیفته و عیان تر و پر رنگ تر بشه....
به جایی رسیده بودم که پلک میزدم اشک میریخت...مثل اون شب، نیوان روی پام گذاشته بودم و خوابش برده بود، با اینکه این کار برای کمرم خیلی ضرر داشت اما برام مهم نبود، نه ضررش نه دردش، نیوانُ میبرن و اینکار حسرت من میشه.
سردار مقابلم روی مبل نشسته بود و دست به سینه و یه دستشو جلوی دهنش گرفته بود و منو نگاه میکرد که زل زده بودم به نیوان که غرق خواب بود اما یکی از روبندامو توی مشتش محکم نگه داشته بود....
آروم گفتم: پنج سال ازم دور بشه منو یادش میره؟خون میکشه دیگه؟
سردار-مگه قراره اصلا نبینیش؟
«با بغض سردار و نگاه کردم و گفتم»: نمیزاره ببینمش،هر روز و هر هفته تو گوشش میخونه که آلا زن باباته،اون باباتو از ما گرفت وگرنه الان منو تو کنار هم بودیم.

@romangram_com