#آلا_پارت_217
«عمه نبات روب ه حاج آقا کرد و گفت:»
-سید نبی الله زرگر «انگار داشت با همین اسم صدا کردن تهدیدش میکرد» این اعتبار و آبرو اگر نوه اتو آواره کنه و تن عروس طفل معصومت بلرزه دوزار نمی ارزه، من تنم لرزید از کار این دختر در عجبم! شیر مادرش حلالش، آدم هرچی داره از پر قنداق داره، اگر این زن هنوز پشت سر پسرتُ و نوه اته باید آبرو و اعتبار که سهله دنیارو به پاش بریزی میدونی چرا؟
چون توی همین یه امتحان فهموند که به قول پسرت آدم رفتن و جا زدن نیست، آدم دست گرفتن تو روزای سخته.
عمه نبات چادرشو سر کرد و گفت:
-مردم همیشه حرف میزنند، مردم عاقل عبرت میگیرند،مردم نادون مسخره میکنند و صفحه میزارن، شماها طرف کدوم مردم هستید؟
«یه جوری انگار میخواست دهن همه رو مهر وموم کنه،انگار با حرفاش میگفت هرکس حرف بزنه، بی آبرویی کنه، حرف از این خونه بیرون ببره خودشو خار کرده، در حالی که عصا زنان به طرف در خونه میرفت گفت:»
-مادرم میگفت بهشت و جهنم همینجاست، همه همینجا می سوزیم و همین جا خوشبخت میشیم فقط باید به اعمالمون توجه کنیم.
به حاج آقا که دم در بود رسید و عصاشو به زمین زد و گفت:
-سید نبی،هرکار کردی خودت و خدات میدونند و عروست،این امتحان خدارو رد نشی برادر.
عمه نبات که رفت انگار دهن همه مهر و موم شد، همه در سکوت رفتن و فقط خانواده هامون موندن که اوناهم غرق فکر بودن.
مامان بلند شد نیوانُ ازم گرفت و گفت:پاشو یکم راه برو خیلی وقته نشستی.
شهین خانم-پروین خانوم بچه تب نداره؟
مامان نیوانُ چک کرد و گفت: نه خداروشکر.
-مامان روشو کامل نکش هوا گرمه.
«اومدم بلندشم کمرم یاریم نمیکرد،دستای سردار رو روی جفت آرنجام دیدم،اومده بود کمکم کنه، نگاش کردم،شبیه لشکر شکست خوردس! حاج آقا سینه ای صاف کرد و گفت»: فردا به وکیل زنگ میزنم.
بابا-بهتر نیست اول مسالمت آمیز باهاش صحبت کنیم؟
حاج آقا-این زنی که من دیدم مسالمت سرش نمیشه.
سلاله-به نظر منم حاج آقا درست میگه، قانون بهتر جوابگو هست.
با نگرانی گفتم:
-اگر نیوانُ بگیرن چی؟ «سردار رو. نگاه کردم، نگران تر نگام کرد و با بغض گفتم:» شش سال صبر کنم تا بچه امو با شستشو ی مغزی بیاره که سایه امو با تیر بزنه؟ «اشکم با هر پلک فرو میریخت»
حاج آقا مثل سردار نوچ بلندی کرد و دوباره شروع به قدم رو رفتن کرد، ماکان گفت:
-بچه رو از بدو تولد از اون سر دنیا فرستاده این سر دنیا، بلاخره این وسط مدارکی هم هست که نشون بده این اتفاق افتاده، همین یکی از علل رد صلاحیته.
سردار-قضیه اینکه ما توی بیمارستان صحنه سازی کردیم و بعد برای بیمارستان و دکتره بد تموم میشه.
بابا-حاج آقا، بزاریم یک هفته بگذره، این دختره فکراشو بکنه، جو آروم تر بشه یه قرار بزاریم باهاش صحبت کنیم و بگیم ما نمیخوایم بچه رو ازت بگیریم،هر وقت هم خواستی بیا ببینش ولی بزار بچه پیش آلا و سردار بزرگ بشه.
سردار-آقا ارسطو اون که این همه راهو، این همه روزو و به دنیا آوردن این بچه رو تحمل نکرده که به این چیزا رضایت بده.
@romangram_com