#آلا_پارت_216
سردار-تصمیم گرفتیم برای اینکه موضوع لو نره همه جا بگیم آلا بارداره و نُه ماه بعد که بچه رو فرستاد بگیم بچه ی آلاست...
« صورت سردار به قرمزی میزد و رگ های کنار گردنش متورم شده بود، انگار که بهش فشار زیادی وارد شده بود با صدای دورگه گفت:»
-اما وسط این جریان خود آلا هم حامله شد. « نگاه شوکه و خیره ی حاجی به طرفم برگشت و این تنها نگاه حاجی نبود که اینطوری بهت زده بود، برای بار دوم نگاه خانواده امم مثل نگاه حاجی روی من زوم شد،حاجی با لکنت و تردید گفت:»
-بچه چی شد؟!
سردار-سقط کردیم.
«مامان و بابا وارفته گفتن:» ای وااای! ای وااای!
«سلاله شاکی تر از همه گفت»:
سلاله-بچه اتو سقط کردی که بچه ی دوست دختر سردار رو بزرگ کنی؟
با چشمای اشک آلود و یه حس آزردگی و صدای لرزون گفتم:
-در مورد نیوان اینطوری حرف نزن، دکتر اجازه نداد نگه دارم، بدنم توانایی نگهداری وزن جنینو نداره،
مامان انگار از شنیدن حرفم ضعف آورد، بی جون تر از قبل شد، از یه گوشه صدای سوگ شهین خانوم هم می اومد. با بغض گفتم:
-نیوان بین جنگ بزرگترا که گ*ن*ا*هی نداره؛من قبولش کردم، من مثل بچه ی خودم خواستمش، جای بچه ی خودم خواستمش. « با گریه ای که عیان بود دیگه گفتم»:
-حاج آقا من نیوانُ به هیچ کس نمیدم« به سردار نگاه کردم و گفتم:» قسم خوردم نیوانُ بگیرن رگ بزنم. «با هق هق گفتم»:من بچه امو سقط کردم که نیوان باشه، تموم آرزوهامو تو نیوان دیدم، دنیامو اگر دوباره خراب کنی حلالت نمیکنم سردار...
«سردار به چشمای قرمز سر به زیر انداخت، شونه هامو دستایی در برگرفت، سربلند کردم دیدم شیرین و شهلان...باور اینکه شهلا هم حتی حالا در کنارم قرار گرفته کمی سخت بود اما بدون شک تسلیم حال و روزمون شده... مامان با گریه گفت:»
-خدایا چه روزگاری به بچه ی من دادی؟!
بابا لیوان آب قندُ از سلیمه گرفت و به مامان داد،نمیدونم کی بود که این حرفو زد،حالم انقدر بهم ریخته و زار بود که نمیتونستم تشخیص بدم اما خدا خیرش بده که استارت حمایتو زد:
-خدا گر ز حکمت بندد دری زِ رحمت گشاید در دیگری.
انگار این جمله شبیه یه وحی الهی بود، سکوت خونه رو فرا گرفت، کم کم همه متواری میشدن اما قبل اینکه کسی از خونه خارج بشه عمه نبات وسط خونه ایستاد و گفت:
-هر آدمی عصمت نداره، عصمتُ پیغمبر و اولادش داشتن که کمال عقل و معرفت بودن، هیچ انسانی هم حق نداره انسان دیگه ای رو قضاوت کنه چون خودش کامل نیست، چون خدا جای حقه اگر کسی خُرده از کسی بگیره خدا میگه:
« آهان حالا همین شرایطو به خودت میدم ببینم تو چیکار میکنی، ببینم بازم لغز میخونی؟ببینم از زمین خوردن خودتم خوشحال میشی؟» خیلی مواظب باشیم، ما فامیلیم، ما خانواده ایم باید پشت هم باشیم، تموم جنگ ها از سر ناهمبستگی بود،حواسمون باشه که خدا « اشاره به بالا سرش کرد» هیچ جاِ هیچ جا مارو به حال خودمون رها نمیکنه، نه وقتی که آبرویی رو میریزیم نه وقتی که آبرویی رو «به من نگاه کرد و گفت»: میخریم.
نفسی کشید و گفت:
-یه زن معمولی هیچ وقت عُرضه نداره بار خطای شوهرشو به دوش بکشه،از حقش بگذره،از پاره ی تن شوهرش مثل پاره ی تن خودش نگهداری بکنه، یه مرد هم نمیتونه...این فقط کار یک شیرزنه؛ حساب سردار باشه برای خودش و خداش؛ الان اینجا این وسط حرف آلاست و نیوان که وابسته ی آلاست و مادرش میدونتش و البته نباید فراموش کنیم که اون زن با تموم خطاهاش بازهم مادره، حقوق داره نسبت به اون بچه، مبادا حق ناحقی بشه که خدا از حق خودش میگذره اما از حق بنده اش نه.
سردار-عمه جان، من این طفل معصومو بدم دست اون زن که بشه آلت دستش؟حالا نقشه با بچه ی طفل معصوم بکشه؟!شما پانته آ رو نمی شناسید، پانته آ از خون ریشه ی همون پدر و مادریه که دختر پونزده سالشونو به طمع پول میفرستن تهران خونه ی پسر.
عمه نبات شونه ای بالا انداخت و گفت:
-مادر، من که نمیشناسم اون زنو، من که نمیتونم به تو خطی بدم، این زندگی واسه توئه، اون بچه هم واسه توئه ولی من بهت هشدار دادم حق این دوتا زن رو داشته باش.
@romangram_com