#آلا_پارت_215

«نگاه سردار باهام حرف می زد. شبیه یه سرباز زخمی بود که داره آخرین نگاهشو به وطنش میکنه.آروم ، بدون اینکه نگاه ازم بگیره گفت» : آقا ارسطو من هیچ وقت نخواستم بیشتر از قبل زندگی آلا رو نابود کنم، هیچ وقت توی زندگی خصوصیمون آزارش ندادم. برعکس بهش پناه آوردم. «سرش رو به زیر انداخت و گفت»: شبیه یه داستانه، یه فیلم بلند، شبیه زندگی هیچکس نیست زندگی من و آلا ، من عاشق این زنم چون تنها کسی بود که بهم گفت "خودت باش، من خودتو دوست دارم" ، تنها کسی بود که خطا هامو می شنید.
تو روم حرف میزد، اما تهدیدم نمی کرد. انتقام نمی گرفت. ترکم نمی کرد از دستش نمی دادم. برای همین هر روز بیشتر بهش نزدیک شدم. هر روز بیشتر وابسته شدم.زندگیم قبل آلا یه مردابه که وقتی بهش فکر می کنم منو تو گندابش فرو میبره. ۲ سال قبل...« سردار سر بلند کرد، به جمع نگاه کرد اما باز نگاهش رو به من دوخت. نیوان سرش رو روی شونه ام گذاشت. بی اراده طبق عادت آروم به پشتش زدم و سردار نگاهش پر حسرت شد و گفت» :
- دوسال قبل وقتی پانته آ فهمید که از آلا خودم هم نمیگذرم حس خطر کرد. از وقتی با آلا ازدواج کرده بودم خیلی تغییر کرده بود. دیگه خبری از رفتار های محبت آمیز ،سورپرایز های متفاوتش یا هرچیزی که میدونست برای من میتونه جذاب باشه تا نگهم داره نبود. من دیگه زن داشتم عقدی ، رسمی و شرعی و البته با موافقت صد در صد نقطه عطف زندگی من یعنی...
حاج آقا؛ پانته آ حس خطر میکرد اینو میتونستم آشکار بفهمم و ببینم،حس خطر باعث میشد که خیلی وقتا توی رفتار و حرکاتش گاف بده،یه سوتی عیان که صد در صد دوزاری کج منو بندازه، مثل رفت و آمد های مشکوک و تماس های تلفنی مداوم از چند خط ثابت که برای من کاری نداشت که بفهمم از سمت چه کسایی هست....
«حاج آقا دست به جیب شلوار قدم رو میرفت،صورتش درهم و گرفته بود، به شهین خانوم نگاه کردم،کلا واررفته با لیوان آب توی دستش، تو اون وسط یه آن نگاهم به شهلا افتاد،انگار خشک شده با چشمای گرد زل زده بود به سردار».
فکر میکردم می بایستی با یه پوزخند گوشه بیاسته و به بدبختی من بخنده چون ظاهرا خیلی بدجنسِ!
سردار-خیلی زود فهمیدم پدر و مادرش اومدن تهران و بدترین چیزایی که فهمیدم این بود که خونه ملک شخصی اونا بود در صورتی که توی اون شهرستان هم حتی اونا م*س*تأجر بودن یعنی بضاعت مالی ضعیفی داشتن، پدرش یه کارگر روی زمین مردم بود.
خرید خونه برای همچین شخصی توی تهران بیشتر از یکم عجیبه، اولین بار اونجا بود که فهمیدم رکب خوردم، توی سرم یه چیز شبیه غده ی سرطانی ترکید؛ حتی حساب سرانگشتی من هم میگفت خونه از جیب من خریده شده، چه با دزدی های ریز ریز پانته آ از جیبم و حسابم چه با پول های ریز و درشتی که ازم میگرفت.
«سردار سری تکون داد و سر به زیر انداخت پوزخندی تلخ زد و گفت:»
-فکر میکردم من زندگیشو نابود کردم ،من به خاطر اشتباهم یه آدمو از زندگی، از آرزوهاش از رویاهاش انداختم اشکال نداره پول برمیداره،اشکال نداره هرچی میخواد من فراهم کنم،حداقل براش اینطوری جبران کنم ،یه وجدان کاذب توسط تلقین های بیخود پانته آ به جونم وصل بود باعث میشد ازش دست نکشم،خود پانته آ مدام توی سرم میزد که به خاطر من حتی پدر و مادرشو رها کرده،به خاطر من ده ساله اسیر و عبیر منه....
و این تنها نقشش برای نگهداشتن من نبود بلکه مار خوش خط و خالی بود که خوب میتونست یه مردُ توی زندگیش نگه داره.
«حس کردم جمله ی آخرش یه تیر زهر آلود توی قلبم فرو کرد،الان وقت حسادت نیست آلا! اون شوهر منه!من فقط باید مغلوبش کنم...از اینکه یه زن دیگه قلق اونو بلد بوده حس و خوی جنگیدن پیدا میکنم... سعی کردم حواسمو به حرف سردار جمع کنم.»
سردار به حاج آقا نگاهی کرد و گفت:
-بعد ازدواج با آلا برای اینکه راضی نگهش دارم یه خونه به نامش زدم،ماشین براش خریدم،دستشو بازتر که حداقل کاری که میشد این بود که مزاحم آلا نشه چون من تهعد بیشتری نسبت به آلا داشتم، حالا زندگی دوتا زن توی دستم بود که توسط من نابود شده بود، از نظر من شاید پانته آ یه روز راهشو پیدا میکرد اما آلا...
«به من نگاه کرد و گفت:»
-من مسئول بودم و به مرور فهمیدم نمیخوام به هیچ عنوان زندگی جدیدمو از دست بدم و این حس منو بیشتر از قبل مضطرب میکرد، بیشتر از قبل میترسوند، تا حالا می ترسیدم پانته آ به حاج آقا حرفی بزنه حالا میترسیدم پانته آ آزاری به آلا برسونه پس حق السکوت بیشتری به پانته آ میدادم.
« آهی کشید و رو به من ادامه داد:»
-خودت بهتر میدونی من خودمو توجیه نمیکنم، خودت میدونی که من از روی هوا و ه*و*س کاری نکردم، از روی حماقتم بوده از روی ترس هام.
«به حاجی نگاه کرد و گفت:»
-حالا میخوای عاق کن «حاجی سر بلند کرد و نگاهش کرد» نیوانُ پانته آ به دنیا آورد تا تیر خلاصی به من بزنه چون از علاقم به آلا فهمید دیر یا زود اوت میشد و به هدفش نمیرسید.
خواست به قول خودش منو از اینجا مونده از اونجا رونده کنه، میدونست که من یه بچه از یه زنِ دیگه دارم منو طرد میکنی،میندازی بیرون، عاق میکنی، میدونست رو هیچ چیزی مثل آبرو و اعتبار حساس نیستی، تنها چیزی که نمیدونست این بود که « به من نگاه کرد و گفت:» که آلا آدم رفتن و جا زدن نیست؛ فکر میکرد آلا هم میره، فکر میکرد علاوه بر شما آلا هم از دست میدم، فکر نمیکرد... فکر نمیکرد....
«سری به طرفین تکون داد و با یه بغض مردونه بهم نگاه کرد و گفت»:
-آلا از بدبختی های من خانواده درست میکنه.
«نیوان توی بغلم خوابیده بود،نمیخوام از دستش بدم،نیوانُ عاشقونه دوست دارم وقتی اینطوری بهم میچسبه بهم مامان میگه جونمم براش میدم چطوری بدمش به پانته آ؟ با بغض به سردار نگاه کردم و حاج آقا با صدای گرفته گفت:»
-پس بارداری، اون نُه ماه؟

@romangram_com