#آلا_پارت_214
حاجی داد زد- سردار!
سردار به حاجی نگاه کرد و حاجی گفت : نیوان پیش آلا میمونه.
پانته آ - میمونه؟«رو کرد به داداشش و گفت»: زنگ بزن پلیس.
سردار دست به کمر گفت- آره زنگ بزن .تو مدارک داری، من بیشتر دارم. بری بالا، بیای پایین، من پدر این بچه ام. نهایت شش سال پیش توئه. بعدش بچه ی منه . ممنوع الخروجت می کنم. شده از زیر سنگ رد صلاحیت مادریتو پیدا می کنم .
پانته آ با حرص گفت - همه رو هم میخری نه؟ هر کی که سر راهته.
سردار- همه رو هم میخرم .شک نکن، اگر راه داشت خدا را هم میخرم بابت این قضیه .
پانته آ - من نمیذارم بچه ام زیر دست زن بابا بزرگ بشه.
سردار- گمشو بیرون هر غلطی میخوای بکن .
پانته آ با حرص و نفرت سردار رو نگاه کرد و سردار گفت: لنگه ی ننه بابای شارلاتانتی. اوناهم دختر ۱۵ ساله ی شهرستانیشون رو تک و تنها فرستادن تهران تا بیوفته تو زندگی منه احمق که وجدانم قبول نکنه یه دختر ، تک و تنها تو تهران بمونه.
رو کرد به حاجی و گفت: ده سال نقشه کشیدن که از من سوء استفاده کنند . از کنار من خونه، ماشین، کوفت و زهرمار خریدند. وقتی با آلا ازدواج کردم. این بچه رو نقشه کشیدن .با لحن بدی گفت:
- تو مادری؟ تو از یه سم هم بیشتر کشنده ای.
من مادری این زن رو دیدم«اشاره به من کرد و گفت»: بچه اش رو برای بچه من کشت می فهمی؟ بچه اش رو برای نیوان کشت. همه برگشتند با تعجب نگاه کردند.
«نیوان لباشو روی گونه ام گذاشته بود . انگار اون بیشتر از همه میدونست که به ب*و*سه ی خودش نیاز دارم.»
سردار - من برای آلا هم شده نیوان رو ازت میگیرم. حالا گورتو گم کن.
مجتبی بالای کت داداش پانته آ رو گرفت و کشید گفت : گمشو.
پانته آ -تو دادگاه میبینمتون.
سردار- حتماً میاییم.
پانته آ و برادرش رفتن. یه سکوت سنگین و تلخ بین جمعیت حکومت میکرد .روی مبل وا رفتم. پاهام حسی نداشت. نیوان هم انگار حال منو داشت .تو بغلم ولو شده بود .سردار هم همونجا که ایستاده
روی مبل نشست و آرنجشو روی زانوهاش گذاشت و چنگ جفت دستاشو توی موهاش فرو کرد و سرش به زیر بود . حاج آقا دم در ورودی قدم رو می رفت و نگاهش به زمین بود، به مامان و بابا نگاه کردم، تو نگاهشون شهر غم و نگرانی چادر پهن کرده بود . هیچکس حرف نمی زند. حتی دیگه کسی پچ پچ هم نمی کرد. کی سکوتو میشکنه!؟
دقایق کوتاهی گذشت .سردار با یه صدای بم گرفته گفت: من به تمام این زندگی گند زدم. تموم گ*ن*ا*هامو خطاهامو تقصیراتم رو میدونم و به گردن میگیرم؛ ۱۰ سال یک حماقتی رو که می دونستم خطاست رو ادامه دادم ...از یه جایی به بعد عادت شد .از یه جایی به بعد با تلقین تبدیل به احساس شد ، اما پشت همه این اتفاقات یه چیزی بود که من نمی تونستم به عقب برگردم تا اصلاحش کنم، یه چیزی که همه زندگی منو همیشه تهدید میکنه .
سر بلند کرد به حاج آقا نگاه کرد که شبیه یه دریای خاموشه که منتظره باد بوزه و غرش کنه و خروشان بشه.
نگاه سرد و خاموش حاجی رو که دید گفت: حاج بابا از ترست نمی تونستم بیام بگم گند زدم درستش کن. از ترس از این خونه فرار می کردم اونجا تا محبت های مصنوعی بهم بشه و بهم تلقین کنند که اونجا من همون کسی هستم که هیچ وقت تو خونه ی شما نبودم و میخواستم که باشم...
اولش بچگیم باعث شد که خطا کنم و بعد وجدانم و باز... ترسم که آبروم پیشت بره ، طردم کنی. عاقم کنی. لهم کنی. زندگیمو ازم بگیری و بگی هری. نشد بگم... نشد برگردم ...نشد... نشد حاجی ...
سردار به من نگاه کرد. نیوان رو تو بغلم جابجا کردم و با صدای دو رگه و ولوم پایین تر گفت:
- اما به آلا گفتم ، زیر بم این تقاص نامه رو آلا می دونه. نخواستم برای آلا هم نقش بازی کنم که منو بپذیره مثل تموم این سال ها که برای شما نقش بازی کردم تا اون پسری باشم که شما میخوای. از علاقه هام بگذرم و کاری رو بکنم که شما میخوای چون اختیار تام من حاج آقاست، نه خودم...
@romangram_com