#آلا_پارت_212

- خانوم الان موضوع چیه؟ خسارت می خوای؟ اومدی زندگی سردار رو خراب کنی . پانته آ قهقه ای زد و گفت : زندگی سردار رو خراب کنم؟ زندگی سردار از بنیاد خرابه.
وقتی جرات نداره بدون اجازه باباش آب بخوره، زندگی کنه ، وقتی زندگی که دلش میخواست و سالها براش برنامه ریزی کرده بود به خاطر حرف باباش میزاره کنار ، چون باباش پول داده جایی ذکر نشه، آقا موقع رانندگی م*س*ت بوده که زده به قربانی تا زندگیش نابود نشه، تو زندان نیفته ،مجرم نشه... «خانواده ام یکه خورده به حاجی نگاه کردند و پانته آ به بابام نگاه کرد و گفت»: نمی دونستید؟ فکر کردید چرا حاجی مقید و مومن آلا آلا میکنه؟ چون گ*ن*ا*ه کرده ، رشوه داده ، اینو اون رو خریده . «با حرص در حالی که قد و بالای حاجی رو نگاه میکرد با دست قامت حاجی رو نشون داد و گفت»: حاجی، حاج زرگر، برای اینکه آبروش نریزه همه عالم و آدم رو با پولش میخره تا بت اعظم بمونه. پسرش هم لنگه ی خودش بار آورده .
بابا - سردار م*س*ت بوده؟؟
حاج آقا نگاهشو از بابا دزدید و با عصبانیت به پانته آ گفت : خانوم چی برای خودت میبافی؟ بیاید بندازینش بیرون.
پانته آ با جسوری و زبون درازی با همون حالت دست به کمر گفت :
- چیه حقیقت تلخه؟ چرا بندازنم بیرون؟ چی شد پس؟ حالا می خوام رو سفیدت کنم. به طرف نیوان اشاره کرد و گفت این بچه رو من زاییدم. من ... عروست نمیتونه بچه دار بشه...
نفسم تو سینه ام یخ زد، همه ی نگاه ها طرف من چرخید . یکی با خنجری که هزار تا سر داشت توی سینه ام فرو کرد. نیوان رو با وحشت به سینه ام چسبوندم و پانته آ گفت :
-کمرش ناقصه ، کمرش نمیتونه وزن جنین رو تحمل کنه. احتمال فلج شدنش هست .... بگو دیگه سردار ...خودت برام تعریف کرده بودی، بگو...
به سردار ناامید و دلشکسته نگاه کردم .دلم میخواد همین لحظه همین جا بمیرم. همینجا دنیا رو رها کنم. پانته آ با غرور گفت :
- اومدم بچه ام رو بگیرم .بچه ام روخودم بزرگ کنم. مادرش... مادرش بزرگش کنه.
بابا و مامان ، سلاله و حاجی همه خیره به من نگاه می کردند. با گریه گفتم: نیوان بچه ی منه.
«سردار که پشتش به من بود برگشت نگام کرد و گفتم»: قول دادی نذاری... گفتی بچه منه .
سردار با چشمای سرخ نگام میکرد .با بغض گفتم: رگمو میزنم. به خدا میگم، به خدا میگم سردار رگ میزنم... بچه ی منه ...« جیغ زدم ، کمرم فاجعه آمیز تیر می کشید»: بچه ی منه ، به کسی نمیدمش .
«سردار با بغض دستش رو طرفم دراز کرد که در بربگیرتم نیوان وحشت زده گریه میکرد و به گردنم چسبیده بود »، پانته آ اومد طرفم ، جیغ زدم : برو عقب تو ولش کردی .من شب تا صبح بالا سرش موندم من با گریه اش گریه کردم .با خنده اش خندیدم ...برو گمشو. برو همون جهنمی که بودی...
پانته آ خواست مامان و بابا رو کنار بزنه، مامان پانته آ رو هل داد و گفت :
- تا حالا کجا بودی پس؟
پانته آ با مشت زد تو سینه ی مامان، نفس مامانم رفت .از درد کبود شد .جیغ زدم : مامان.
بابا یه سیلی محکم به پانته آ زد. پانته آ تو جاش ایستاد و بابا با تشر ولی تن صدای آروم گفت :
- برو شکایت کن .برو هر کاری دوست داری بکن. اگر این بچه حقته میگیری. منم برای این دست درازی، پاتو تا هر کجا که بشه می کشونم.
پانته آ با لحن بدی گفت :بمیر بابا پیری.
سلاله ماکان رو پس زد . از پشت سر پانته آ موهاشو گرفت تو دستش. پانته آ جیغ میزد، اینجا که رسید برادر پانته آ تازه وارد معرکه شد. اومد سلاله رو بگیره ماکان با اون هیکل و قدش، کت پسره رو از پشت کشید. اونم با ب*ا*س*ن تا خورد زمین.
مجتبی با حرص یکی محکم پس گردن پسره زد و ماکان گفت : جرات داری از جات بلند شو تا مغزتو بترکونم .
پسره - من زنگ میزنم پلیس.
مجتبی- آره بزن دزد تو خونه است. بایدم پلیس بیاد .
پانته آ در حالی که جیغ میزد و تقلا میکرد ، سلاله ولش کرد و حاج آقا داد زد : کافیه .

@romangram_com