#آلا_پارت_211
- مامان .
«جونم... جونم از تنم صد بار در اومد طرف نیوان دوید که صدام کرد "مامان" به چشم خودم دیدم جون و روحم جلوتر از من دارن می دون طرفش ، آدم یه گربه میاره پیشش بهش وابسته میشه. چه برسه به این بچه...
این بچه منه. فقط من تو دوران جنینی باردارش نبودم درست ... اما این همون پسر منه ...پسرم منه... حتی به سردار هم نمیدمش.
همه رو پس زدم ! تا حالا برای ایستادن به کمک نیاز داشتم اما برای نیوان حتی درد هم نمیتونه جلومو بگیره.به طرف نیوان رفتم تاتی تاتی میکرد کنار دیوار رو گرفته بود تا منو دید افتاد رو زمین.قلبم هری ریخت برای اینکه زودتر بهم برسه چهار دست و پا تند حرکت کرد طرفم .سکوت توی جمع رخ داده بود. بغلش کردم نفسم بالا اومد. بوی نیوان ، بغلش، دستاش... حس نیوان توی تنم پیچید...
ب*و*سیدم و گفتم : جانم؟ جانم؟ نمیذارم نمیذارم... بگیرنت... تو مال منی.
پانته آ- پسرم ؟
انگار آتیش تو دلم روشن کردن. توی سرم یه بمب ترکید.نیوان رو محکم گرفتم و برگشتم و گفتم : این بچه تو نیست .برگرد هر جا که بودی. قبلا تو زندگی سردار بودی که بودی. حالا سردار یه خانواده داره.
جیغ زدم : سلیمه ، مش صفر ! این خانومو بندازید بیرون.
پانته آ اومد جلوتر عقب تر رفتم. نیوان لپشو بهم چسبونده بود .گردنمو محکم گرفته بود. پانته آ با حرص گفت : آ! آسه آسه خانم صبر کن . پیاده شو با هم بریم. من زاییدم تو صاحب اختیار شدی؟
- اگر تو به دنیا آوردیش چرا توبغل تو نیست؟
پانته آ - چون من تو غربت نمی تونستم بچه بزرگ کنم. فرستادم برای باباش.
- تو چطور مادری هستی که بچه تازه به دنیا اومده رو میتونی بفرستی از اون سر دنیا به این سر دنیا.
پانته آ - خوبه خوبه از بالای منبر بیا پایین کم نطق کن. بچه رو بده من می خوام ببرمش.
جیغ زدم : همونجا بمون. این بچه ی منه. بچه ات تو راه اومدن مرد.
نیوان از ترس جیغ من زد زیر گریه. از گریه نیوان خودمم گریه ام گرفت. با گریه و بغض گفتم:
-حاج آقا ... حاج آقا این زنو بیرون کن.
پانته آ با عصبانیت اومد طرفم جیغ زدم: سردار .
مامانمو بابا و سردار دویدن طرفمون. مامانم سریع منو نیوان رو تو بغلش گرفت و بابا رو به پانته آ که مانعش شده بود گفت: خانم این نوه ی ماست. شما بر چه اساسی میگی بچه ی منه؟
پانته آ- من مدرک دارم. من خودم بچه رو با مدارک فرستادم ایران.با برادرم ، سردار ، داماد جنابعالی برادر منو به قصد کشت زدن و ولش کردند.
سردار که منو مامانو نیوانو پشت خودش نگه داشته بود بالاخره نطقش باز شد و گفت : چی واسه خودت میگی زن ناحسابی؟ هر وقت دلت میخواد پاشی بیای یه گندی به زندگی من بزنی؟
پانته آ با جسارت گفت : ناحسابی هفت جد و آبادته بی همه چیز .منو ۱۰ سال با وعده ازدواج تو خونه نگه داشتی .گفتی امسال با حاجی حرف میزنم .سال دیگه به حاجی میگم... ترسوی بدبخت. اینقدر از حاجی میترسیدی که جرئت نمی کردی بگی من یکی رو دوست دارم. عااااشقشم می خوامش. نمیتونم بدون اون زندگی کنم...
سلاله با حرص گفت : اووووه . یکم برای خودت نوشابه باز کن. تو هیچی نیستی .اگر ام تا دیروز تو زندگی سردار بودی فقط یه سرگرمی بودی...
پانته آ- تو چی میگی اصلا عملی مردنی؟
سلاله - خفه شو ببینم دوزاری«سلاله اومد بره طرف پانته آ، پانته آ هم دست به کمر منتظر نگاهش میکرد که ماکان جلوی سلاله رو گرفت و حاج آقا اومد جلو و گفت»:
- سلاله خانم لطفاً....« اشاره کرد سلاله آروم باشه بعد با لحنی که سعی میکرد کنترلش کنه، گفت»:
@romangram_com