#آلا_پارت_210

چنگ زدم به یقه سردار که شوکه به پانته آ که در راستای پشت سر من ایستاده بود نگاه می کرد با چشمای تار و صدای بریده بریده گفتم: بچه ام ... سردار ... بچه ی منه.
سردار با چشمهای وحشت زده به من نگاه کرد با التماس نگاش کردم.
صدای حاج آقا اومد هم گام پچ پچ همه اعم از مادرم و سلاله و ...
حاج آقا - چه خبره؟
پانته آ - آ! حاج نبی.سلام عرض می کنم.
حاج آقا - بفرمایید شما کی هستید؟ با اجازه کی اومدی خونه من فریاد می کشی خانم؟
پانته آ- آ! سردار ؟ منو معرفی نکردی!؟
سردار بدتر از من قالب تهی کرده با وحشت منو نگاه کرد«انگار میخواست من جواب بدم ...کمک می خواست»
مامان - چی شده ؟ سردار؟
انگار که واقعاً جهنم بود همونطور سوزان همونطور طاقت فرسا... خدایا فقط به تو امید دارم .خودت گفتی حتی تو جهنم بنده ای بگه "خدا" من نمیتونم بذارم تو جهنم بمونه اون از من کمک خواسته . چطوری بند ه ای تو جهنم بسوزه در حالی که هنوز به من امید داره؟ خدا من به تو امید دارم. درست وسط جهنم.
وقتی گداخته آتیش مثل پانته آ افتاده به جون من. من که با زور این بچه رو نگرفتم. اون بچه اشو نخواست. من حتی اونو از زندگی سردار بیرون نکردم چون از تو ترسیدم.خودش رفت . خودش همه این اتفاقاتو رقم زده...حقم نیست.حقم نیست... عکس فرو ریخت و حاج آقا جدی با جذبه گفت : یعنی چی؟ سردار؟ این خانم چی میگن؟
پانته آ- وااای بابا سردار ترسیده پشت یکی خودشو قایم کرده. سردار بیا تعریف کن .بگو من کی هستم. میخوای من تعریف کنم؟
مجتبی عصبی گفت : حاج آقا این خانوم یه مریضه که عین انگل میفتن تو زندگی بقیه. پانته آ تا جمله ی مجتبی رو شنید به کل لحن عصبی و متحرصی گرفت و جیغ زد:
- انگل؟ با کی بودی ؟ انگل اون زن معلول و داغونشه که افتاد وسط زندگی من. منی که ده سال زن شرعیش بودم.« حس کردم یکی قلبمو از توی تنم کشید بیرون. نگاه خیسم تو چشمای وحشت زده ی سردار وا رفت .»
- حاجی ...حاجی ... حاجی...
حاج آقا - داره چی میگه؟
پانته آ- من ده سال با آقازاده ات زندگی کردم بعد رفت سراغ این زن علیل و ذلیلش...
حس کردم آب سرد روی سرم ریختن وقتی اینطوری خطابم میکرد. صدای همهمه و پچ پچ شبیه صور اسرافیل بود.سردار رهام کرد و نمی دونم چی شد که دوید ، مامان و سلاله محکم تو بغلشون گرفتنم. می لرزیدم از خار شدن از سرکوب این بار می لرزیدم. برگشتم دیدم حاج آقا گردن پانته آ رو توی یه دستش گرفته و بقیه دارن جداش می کنند. حس کردم باباست انگار جای بابا هم داره انتقام منو از پانته آ می گیره. توی اون حال یه آن دلم گرم این مرد شد.چقدر متعهد به من و زندگی منه. حس کردم تمام این مدت به اعتبار اون حتی عاشق سردار شدم و زنده موندم. حاجی رو با زور جدا کردن. بابا به جمع سه نفره امون پیوست. دلم برای بابام بیشتر از خودم سوخت. رنگش زرد شده بود انگار تا ته ماجرایی رو که برای کسی هنوز روشن نشده رو خونده.
حاجی با صدای پر از خشم و نفرت گفت:
- حرف دهنتو بفهم. حرمت عروس منو هر کی پایین بیاره با من طرفه.
پانته آ در حالی که سرفه میکرد ، نفس زنان گفت:
- حرمت ؟ پس حرمت من چی؟ حرمت ده سال زندگی ، حرمت مادر بودنم.
«حاج آقا ... حاج آقا انگار تنش یخ کرد.» قلبم هری ریخت ، حاج آقا با لرزش برگشت سردار رو نگاه کرد و سردار با لکنت گفت : حاجی ... حاجی ... من توضیح میدم به شما.
پانته آ: پسر من کجاست.
حس کردم نفسم بالا نمیاد.حس کردم قلبم از جا کنده شد...

@romangram_com