#آلا_پارت_209
یکی بلند و رسا گفت:سلام.
سر همه ی جمعیت باقی مونده تو هال که هنوز به سالن غذاخوری نرفته بودن به طرف صدا برگشت.
یه زن قد بلند و تو پر اصطلاحا شاسی بلند که خیلی هم خوش تیپ بود و یه جین یخی جذب برمودا پوشیده بود با کفش جلو باز بندی پاشنه بلند سفید و یه مانتوی راسته ی سفید جلو باز که زیرش یه تی شرت کوتاه آبی کمرنگ پوشیده بود با یه شال آبی که موهای مش شده ی بلندش دورش ریخته بود،تیپش ساده بود ولی عجیب بهش می یومد.
پشت سرش یه مردی هم اومد تو ،قیافه ی مرده برام آشنا بود شاید عکسشو یه جا دیدم ،مثل ...تو گوشیه سردار!حاجی اینا از این مدل مهمون ها هم دارن ؟!البته تو عروسی هم بودن اما امشب مهمونا فقط از قماش خو حاج آقا بود ،من تا حالا ندیده بودمش این کیه ؟!
برگشتم به حاج آقا نگاه کنم اما سردار رو دیدم که با چشمای گرد و خیره با رنگ عین گچ سفید داره به زنه نگاه میکنه!چرا اینطوری نگاش می کنه؟این کیه؟!نکنه به خاطر ظاهر زنه اینطوری نگاش میکنه؟!
مامان_این کیه؟!
زنه باز صحبت کرد و سر من به طرف زنه چرخید:
کف دستاشو به رو سقف گرفت و خندید ،نگاهش طرف سردار بود گفت :سوپرایز .
سورپرایز؟ سور... پر...رایز... به سرعت نور جواب اومد توی ذهنم پازل ها کنار هم چیده شده ، سردار برای اولین باری که پیشش خوابیده بودم و منو بغل کرده بود و من معترض بودم و گفت : ببخشید آخه پانته آ درشته... ، قبلا وقتی صحبت می کردیم گفتم پانته آ شبیه چیزیه که حاجی می خواست .سردار پوزخندی زده بود و این یعنی نهی جمله ! اون مرد ... اون مرد هم برادرش ، من عکسشو دقیقا تو گوشی سردار دیدم... قلبم هری ریخت اومده برای چی؟ نیوان ... نیوان ... نیواااان ... برگشتم ، پای چپم سر شد ، این کمر خیلی با اعصابم رابطه ی م*س*تقیم داشت .وقتی حالم خوب بود مشکلم به ۴۰ درصد می رسید اما وقتی استرس و خشم بهم حمله میکرد ۱۰۰ درصد مشکل کمرم حاد میشد. درد زیر زانوم رو خالی می کرد، آرنج مامانمو گرفتم ، سلاله هم یه طرفم رو گرفت زیر لب با لکنت گفتم :
- پان ...پان...پانته آست ...پانته آست...
سلاله - پانته آ!!!
- آلااااااا خانمممم؟«مچ مامان رو محکم گرفتم. شبیه ساختمونیم که زلزله اومده تا تخریبش کنه به اتاقی که نیوان توش بود نگاه میکردم.» قلبم توی گوشم می زد. تنم می لرزید این بار به خاطر نیوان ، نه از درد ، نه از ترس ، عرق سرد روی تنم نشسته بود. توی تابستون حس لرز و سرما می کردم.
دوباره صداش پیچید : داری فرار می کنی؟ من اومدم شما رو ببینم.
سرم با وحشت برگشت به سردار نگاه کردم ، سردار که نگاهمو دید انگار خودشو باخت زیر لب نجوا کردم : نیوان نیوان من ... نیوان ...
پانته آ - چرا همه خشکتون زده؟ نکنه چالش مانکنه؟
مجتبی - خانم اشتباه و اومدید انگار...
پانته آ- مگه میشه کسی آدرس خونه حاج آقا نبی الله طباطبایی زرگر رو اشتباه بده ؟من این همه راه رو از سوئد اومدم برای تولد...
تو گوشم سوت می کشیدن. یه سوت تیز و مختل کننده ی مغز. گوشم داغ شده بود. زانوهام خم شد.مامان و سلاله با هول صدا کردن : آلا ....
مامان - سردار ؟
سردار اومد. قبل سردار ماکان هم کمک کرد نخورم زمین. سردار تا گرفتتم با هول گفتم : بچه ام ... بچه ام... اومده بچه ی منو بگیره...
سردار با هول به مامان و سلاله نگاه کرد. خودمو باخته بودم. انرژی و قدرتم رسید به صفر. داشتم از ترس قالب تهی می کردم. با بغض گفتم: بچه امو نمیدم ، نمیدم.
سردار - هیسسس!!
-نمیدم ، نمیدم.
پانته آ جیغ زد، شونه هام از ترس پرید.
پانته آ- برو کنار آقا، امروز اومدم تکلیفو ، روز تولد یک سالگی پسرم روشن کنم.
@romangram_com