#آلا_پارت_207
مامان - تو برو پیش مجتبی بشین. فقط اونجا باش یه وقت اتفاقی بین مجتبی و ماکان نیفته.
سردار تا رفت بیرون گفتم: به نظر من مجتبی فیلم بازی می کنه.
مامان - این چه حرفیه؟
- آخه چطوری یهویی انقدر شیفته سلاله شد؟
مامان - یهویی کجا بود؟ فقط ما خبر نداشتیم و گرنه از سر جریان تو اینا باهم بودن.
یکه خورده به مامان نگاه کردم و گفتم : واا !!!
مامان - اگر اون شب تو خیابون شما نمی دیدیدشون همچنان مخفی می موند. اما قضیه اینجاست که سلاله تا قبل قول و قرار ازدواج فکر میکرد مجتبی براش شبیه یه کیف پول پر از اسکناسه که از قضا کیف پول مذکور عاشقشم هست.
برای همین سلاله جدیش نمی گرفت اما وقتی حرف ازدواج ووضع تو پیش اومد سلاله میگفت تازه فهمیدم موضوع یک طرفه نیست و من دور و برمو به خاطر مجتبی خالی کردم که اون بمونه، سلاله رو که میشناسی برای کسی این کار رو نمی کرد «مامان نفسی کشید و از حرکت ایستادیم و گفتم»
- حالا راست میگفت؟
مامان - آره آره ! رفت و آمدش نظم داشت. یه چیزی بود که قبلا ۸ و ۹ شب همیشه خونه بود دیگه یادته که قبلاً بابات همیشه شاکی بود چون سلاله هیچ وقت قبل از ۱۱ و ۱۲ شب خونه نمی اومد.
اتفاقاً آلا برعکس همه من راضی بودم مجتبی با سلاله ازدواج کنه چون سلاله رو جمع و جور کرده بود با این خانواده وصلت کردیم من خوشبختی تو رو میبینم همین که سردار رنگش از حال تو و نیوان می پره یعنی مرد درست این زندگیه.
- ولی مجتبی شبیه سلاله نبود.
مامان - نباشه . اگر دو نفر شبیه هم باشند که همیشه جواب مثبت نمیشه. مگه ماکان شبیه سلاله نبود؟ سلاله با مجتبی خوشحال بود اما با ماکان داره از بین میره .« چشمامو ریز کردم و متفکر گفتم»:
- یعنی سردار هم از جریان خبر داشت؟
مامان - کدوم جریان؟
- همین رفت و آمد و برو بیای این دو نفر از سر جریان خودمون؟
مامان - من چی میگم تو توی چه فکری هستی؟
بلاخره به سالن خونه رفتیم. چشم گردوندم مجتبی رو دیدم. کنار سردار نشسته بود. سردار داشت باهاش حرف میزد و اون هم سرش پایین بود و با انگشتر توی دستش بازی می کرد در حالی که یک من اخم داشت. حتی یادش رفته بود کتشو از تنش در بیاره.
با چشم دنبال سلاله گشتم. نگاهم روش خیره موند. کنار ماکان نشسته بود شبیه فیل و فنجون شده بودن. انگار طی این مدت ماکان حق سلاله رو خورده .هر چی اون چاق شده خواهر بدبخت من شور رفته.
ماکان گوشی به دست میخندید و هر از گاهی صفحه گوشی رو به سلاله هم نشون میداد و سلاله هم یه لبخند کجکی میزد و باز زل میزد به جمع اطرافشون.
شهین خانوم از تو آشپزخونه در اومد و بلند گفت:
- خانما آقایون برای صرف ناهار به سالن غذاخوری تشریف بیارید.
مامان - آلا . خواهشا امروز اصلا به روی سلاله هیچی نیار فقط باهاش غیرم*س*تقیم یه قرار بذار.
سردار به طرفم اومد و گفتم : من خوبم برو سر پستت « با شیطنت نگاش کردم با جدیت خط و نشون نگاهم کرد مامان گفت»: اینقدر به این شوهر زبون بستت تیکه ننداز . حرف بارش نکن.
- شوخی می کنم بابا. خودشم حال میکنه با این حرفای من.
@romangram_com