#آلا_پارت_206
مامان - مشکل خود ناجنسشه. چطور اون فربه و چاق و سرحاله؟ بچه ی من موش شده.ظالم سالم. همیشه اینطوری بود.
سر برگردوندم دیدم سردار داره دمای بدن نیوان رو چک میکنه پرسیدم: تب داره؟
سردار - نه خوبه.
- بچه امو چشم زدنا.
سلیمه لیوان آب رو آورد و سردار گرفت و گفت: یه اسفند برای نیوان دود کن.
بابا - پاشین بریم بیرون الان همه میفهمند اتفاقی افتاده که ما جلسه گرفتیم.
مامان - تو خوبی ؟ بهتری؟
بابا سری تکون دادو گفت: آره آره... من خوبم. سلاله ... این کم کاری منه. چهارماه نرفتم پیداش کنم. نرفتم به اون مردتیکه بگم که دخترم بچگی کرده و بی اجازه عقد کرده. اما من بچه امو با لج بازی رها نمی کنم که تو هر کاری دوست داشته باشی بکنی ، با توجیه اینکه دیگه خونواده ای پشتش نیست...
مامان - ارسطو جان من که بهت گفتم پاشو بریم با خودش صحبت کنیم تو قبول نکردی.
بابا سری مجددا تکون داد گفت: به غرور پدریم برخورده بود.« بابا با یه بغض مردونه این جمله رو گفت به من نگاه کرد و گفت»: نه که از سلاله بگذرم. خواستم حالم بهتر بشه که برم دنبالش.
از بغض بابا خودم هم بغض کردم و گفتم : میدونم قربونت برم. اگر غیر این بود که هر روز زنگ نمی زدی به من حال سلاله رو بپرسی؟ من که میشناسمت.
سردار -آقا ارسطو خودخوری فایده نداره.باید این اوضاع رو درست کنیم. نشستن و غصه خوردن که فایده نداره.
- درست کنیم یعنی چی؟ سلاله هنوز قبول نکرده.
سردار - اون میخواد انتخابشو جلوی ما توجیه کنه.
- سلاله نخواد کسی نمیتونه درست کنه.
صدای در اومد. سردار دو رو باز کرد و شیرین گفت :
- مجتبی اومده ... یعنی بیا دیگه بیا مجتبی اومده یه وقت شر نشه...
سردار برگشت منو نگاه کرد و گفتم : مگه قرار نبود نیاد؟ چرا شده کفترِجلد؟
- الان مجتبی رو کم داشتیم.
مامان نیوان رو از سردار گرفت و روی تخت گذاشت و دورش رو بالشت چید و گفتم : مامان بچه ام نیفته زمین خنگ بشه.
مامان برگشت چپ چپ نگام کرد و با خنده گفتم: تب هم داره بیفته زمین نور علی نور بشه.
سردار شاکی گفت : آخه تو باید تو هر حالتی همه چیو به شوخی بگیری؟
به بابا نگاه کردم به زور لبخندی زدو با خنده گفتم: بابا میخوای از سردار شروع کنیم به تکلیف روشن کردن دامادات « مامان لبشو گزید در حالی که سعی میکرد نخنده ، سردار شاکی تر نگام کرد و بابا در حالی که سرش رو به طرفین تکون میداد سعی میکرد جدی باشه. از جا بلند شدم و سردار آروم ولی با لحن شکوه گفت»: آفرین آلا خانوم.
با خنده از جا به کمک مامان بلند شدم. سردار اومد جلو زیر آرنجمو گرفت و گفت :
- پروین خانم شما برید. من به آلا کمک میکنم.
@romangram_com