#آلا_پارت_205
سلاله یکه خورده به سردار نگاه کرد، در اتاق باز شد مامان با چشمای خیس اومد تو و سلاله عاصی شده گفت : تیم کامل شد.
مانان با گریه در حالی که به سلاله اشاره می کرد گفت : دیدینش؟
سلاله - من خوبم. ای بابااااا«سلاله گذاشت رفت و مامان همان طور کنار دیوار رو گرفت و های های گریه میکرد»اومدم بلند شم کمرم سوت اعلام خطر رو با یک تیر فجیع زد . سردار جای من رفت. مامانو در برگرفت و مامان تو بغل سردار های های گریه می کرد. سردار با غصه و اخم به من نگاه کرد و مامان گفت :
- بچه ام رو داره از من میگیره. سلاله ی من این شکلی نبود.
سردار - بزارید امروز بگذره. پی شو میگیرم . نمی ذاریم تنها بیفته دست این مرتیکه.
مامان - همش ۴ ماه گذشته. چرا ما بیخیالش شدیم؟
به نیوان نگاه کردم خوابش برده بود. دستش رو قلبم بود زیر لب گفتم: جون دلم.
سردار - آلا؟ به مامانم اشاره کرد و گفتم :
- تازه چهار ماه دووم آورده استقامتش خوب بوده...
سردار یکه خورده گفت : آلا !
- با این دایناسور کی دووم میاره؟ خدا که به ما بد نمیده ما خودمون خودمونو بدبخت می کنیم.
«مامان بدتر زد زیر گریه و گفتم»: برای چی اشک میریزی؟
مامان - اشک نریزم؟ بچه تو تب کرد بغض کردی. بچه منو دارن جلوی چشمم زنده زنده پوست میکنند.
با غصه مامان رو نگاه کردم و گفتم: الهی بمیرم مامانم.
در اتاق باز شد بابا با روی زرد اومد تو اتاق با ترس گفتم: بابا جون؟
سردار با هول گفت : آقا ارسطو؟
بابا دستشو روی قلبش گذاشت . با هول و وحشت بیشتر گفتم :
- ای وای سردار بابام.« مامان و سردار طرف بابا رفتند. کمک کردن بابا روی صندلی اتاق بشینه. »سردار از لای در سلیمه رو صدا زد تا برای بابا یه لیوان آب بیاره. مامان قرص زیر زبونی بابا رو تو دهن بابا گذاشت و بابا سری تکون داد و به من نگاه کرد و گفت : تقصیر منه.
- شما چرا ؟مگه شما راه و چاهو نشون ندادی؟
بابا - باید میرفتم دم خونه ی این بی همه چیز...
«سردار برگشت نگام کرد اون طرفم و نیوان رو ازم گرفت و گفت»: میخوای دراز بکشی؟
- نه خوبم! «چه خوبی؟ این درد دقیقا جهنم منه.»
به بابا گفتم : انتخاب سلاله است باید این روز رو میدید تا به حرفهای ما برسه .من اگر این روزها رو نمی دیدم معنی غرور و نخوت و خودخواهی و عواقبشو نمی فهمیدم.
بابا سری به طرفین تکون داد و گفت: چیکار کنم؟ وایستم بچه رو بکشه؟
- بزارید امروز فردا که بگذره من باهاش حرف میزنم. الان از نصیحت از نکوهش می ترسه. برای همین بیشتر خودخوری می کنه. باید خیالشو راحت کنیم. الان شبیه آدمیه که خودکشی کرده.هر چی حتی کوچکترین حرف باعث خودکشی مجددش میشه. باید استراتژیک عمل کرد. من باهاش حرف میزنم. شاید اصلا مشکل ماکان هم نباشه.
@romangram_com