#آلا_پارت_203
سردار - لج نکن بااون کمرت بلندش نکنی.
- گفتم نمیخواد . بچه ام زهره ترک شد . فکر کردی آدم بزرگه داد میزنی سرش؟
سرار - شال تو کشیده ، بعد تو هم ...
مامان - ای بابا ! مادر ول کن دیگه . حالا ما که جلوش بودیم کسی ندید.
سردار - من از اون ور دیدم .حتماً همه دیدن دیگه.
-واای وااای سردار !
شهین خانوم - میخوای بده من آرومش کنم.« دلم میخواد به دیوار میخش کنم رو دهنشم چسب بزنم نه حرف بزنه...نه کاری کنه.»
سردار - نه مادر. الان اون بغل من هم نمیاد. همین شما داشتید می گرفتیدش دیگه.
شهین خانوم - نه این خیلی وابسته شده. باید صبح ها بیاریش اینجا وابستگیش به مادرش کم بشه.
سردار - بچه یه ساله رو برای چی از مادرش جدا کنم که وابسته نشه؟ اصلا وابسته بشه بچه باید وابسته به مادرش باشه دیگه.
شهین خانوم - برای مدرسه رفتن بعد اذیت میشه. «عاصی شده به مامان نگاه کردم. مامان ابروهاشو با تعجب بالا داد و سردار زیر لب نوچی کرد و گفت»:
- بیا برو تو اتاق ساکتش کن. گریه اش یه سره شد دیگه. گریه اش قطع نمیشه. شاکی و جدی گفت: بسه نیوان . نیوان، بسه.
- سردار تو هیچی نگو. تو هیچی نگو تو رو خدا. اَه.
حاجی و بابا از در ورودی اومدن داخل و حاجی از ته دل لبخندی زد و گفت :
-جان بابا؟ تو چرا گریه می کنی؟
سردار - حاج بابا بزارید آلا ساکتش کنه بد عنق شده.
صدای زنگ اومد و سردار منو فرستاد تو اتاق و نیوان تو بغلم راه میرفتم سردار شاکی گفت: راه نرو دیگه.
- سردار داره گریه میکنه الان با چی آرومش کنم؟ شیر ندارم که صدا خفه کن باشه. هی هم داد نزن. از داد تو اینطوری شده دیگه. تا حالا سرش داد نزدی بعد میای هوار می زنی می ترسه خب.
سردار - باشه تو بشین نیوان سنگینه برای تو.
- اشکال نداره... آروم بشه.. جان ؟ جان ؟
چند دقیقه بعد آروم آروم ساکت شد، کمرم جوری تیر میکشید
که زانوم هی خالی میکرد . سردار سریع اومد زیر دستمو گرفت و گفت : بسه بشین ... خدا بگم چیکارت کنه. ببین می تونی بلایی سر خودت بیاری.
نیوان با بغض نگام می کرد آروم گفت: ماما.
«قلبم فرو ریخت گفتم»: جون. من بمیرم برات. سردار کاش یه ماه دیگه تولد میگرفتیم. بچه ام سرحال نیست.
سردار دست رو سر نیوان کشید و پیشونیشو ب*و*سید و گفت: تب نداره، قطع شده تبش.
@romangram_com