#آلا_پارت_202

- الان دو سه روزه همینطوریه بغل سردار هم نمیره. شونه هام و گردنم دارن از درد میترکن.
مامان - نیوان مامان بیا بغل من.
نیوان - نه نه نه نه...
سردار - آلا؟!
- وای سردار گردنم شکست.
سردار اومد نیوان رو ازم بگیره جیغ کشید و گریه کرد و گفتم : ولش کن ، اَه ، دندونش پدر ما رو درآورد یا تب میکنه یا اسهال میگیره یا اینطوری میکنه.
سردار - شیر نمیخواد؟
- نه تازه شیر دادم.
مامان - جاش تمیزه؟
«مامان دست گذاشت رو تنش و گفت»: یکم تب داره ها.
- ببریم دکتر؟
مامان - نه اونقدر نیست.
- من از تب میترسم یه وقت نره بالا تشنج کنه. «با ترس به سردار نگاه کردم و سردار به مامانم نگاه کرد و گفت»: آخه تب میکنه میبریم دکتر.
مامان - اینقدر سوسول بارش نیارید. استامینوفن براش آوردی؟ بده بهش تبش می افته.
سردار - الان میارم.
- الهی من بگردم سرت درد میکنه؟ کاش من درد بگیرم تو که کاری نمیتونی بکنی...
مامان کنارم نشست و شهین خانم با ذوق اومد گفت :
- آلا جان ، نیوان رو بده به من باهاش عکس بگیریم. چرا یه جا نشستی تو بغلت گرفتیش؟
- مادر جان داره دندون در میاره. بد اخلاق شده. همینطور داره غر میزنه و گریه میکنه.
شهین خانم با قربون صدقه رفتن اومد ازم بگیره نیوان هم شالمو کشید ، من هم چسبیدم به روم جای سرم، شالمو از سرم درآورد و سردار شاکی اومد، چشم تو چشم هم شدیم و سردار، نیوان رو دعوا کرد و شالمو از تو دستش در آورد و نیوان هم انگار تیر خورد. از گریه نفسش رفت با حرص گفتم: سردار!
سردار - جای اینکه سرشو بچسبه روشو چسبیده.
«شاکی به سردار نگاه کردم و نیوان رو از بغل شهین خانم گرفتم ».
بچه ام چنان چسبید به گردنم و از ته دل گریه می کرد که تا حالا اینطوری ندیده بودمش. خودم بغضم گرفته بود.
از حرصی که از مادرش داشتم به سردار با چشمهای اشک آلود نگاه کردم و سردار با اخم نگام کرد و داروی نیوان رو از دستش گرفتم اومدم بلند شم سردار گفت : بده من بگیرمش.
- نمیخواد.

@romangram_com