#آلا_پارت_201

-نه. نه ! راست میگی پشت سلاله خالی باشه ماکان هر غلطی میکنه.
مامان - دختره ما رو آدم حساب نکرده.
-عه! مامان اینطوری نگو.
مامان - مگه مادر و پدر جز خیر بچه هاشون رو می خوان؟
-نه. اونم باید سرش به سنگ بخوره. حالا ایشالله که خوشبخت بشه.
سردار - چطوری؟
شاکی گفتم: ای بابا سردار ! دلداری بده. تو خودت انگار دلت پرتره.
سردار - این فکر سلاله نیست آخه. سلاله بی پرواست. بی گدار به آب میزنه. ولی نه اینطوری.
مامان لبشو گزید زد رو پاش گفت :جواب فامیلو چی بدم؟
- همه چی حل شده فامیلو.
تلفن خونه به صدا در اومد و گفتم:
- سردار پاشو از قدیم میگن از هرچی بترسی سرت میاد .گفتم حرف خانواده ام تو فامیل شوهرم نپیچه. آخر هم پیچید.« سردار شاکی نگام کرد و به طرف تلفن رفت....»
شر این قضیه چندماه همینطوری دنبالمون بود.سلاله جبهه حق به جانبی به خودش گرفته بود . نه عذرخواهی میکرد نه میخواست شرایطو بهتر کنه. مادر و پدر بیچاره امم سکوت کرده بودن. سلاله بعد گذر چهار ماه بالاخره قرار بود برای تولد نیوان بیاد ، اما شرط کرده بود که ماکان هم باید بیاد.
انقدر دل مادرم براش تنگ شده بود که با اصرار زیاد سردار رو راضی کرده بودم که ماکان هم بیاد که مادرم ، سلاله رو ببینه.
نگفته نمونه که سلاله تازه با من هم صحبت میکرد. من هم برای این که به راه بیارمش اصلا کارشو به روش نیاورده بودم تا سر بزنگاه.
تولد یک سالگی نیوان کوچولوی من بود.
حاجی اصرار کرده بود خونه اونا تولد بگیریم. سردار از قبل به مجتبی خبر داده بود که ماکان میاد که مجتبی نیاد. چقدر دلم براش میسوخت. هنوز تو عزلت خودش بود. باورم نمیشد سلاله رو اینقدر دوست داشته باشه.اما انگار واقعا عاشقش بوده.
چند روز بود که تدارک می دیدیم. خونه رو حاضر کرده بودیم. سردار و حاجی از همه بیشتر ذوق داشتن حتی عکاس و فیلمبردار هم گرفته بودند. حاجی یه گوسفند گرفته بود برای نیوان عقیقه کنه.
نیوان تازه یاد گرفته بود "مامان" و "بابا" می گفت و من و سردار غش میکردیم.
کلی مهمون دعوت کرده بودیم حدود ۱۰۰ نفری می شدن. کلی فامیلهای درجه یک و دو و سه دو طرف اومده بودند. هرکی نیوان رو میدید میگفت :«ماشالا این بچه چقدر تپل شده. چه بنیه ای داره از بچه یه ساله درشت تر به نظر می رسه.»
نیوان هم وقت دندون درآوردنش بود .خیلی بد خلق شده بود. بغل هیچکس نمیرفت.
همین طوری بهم چسبیده بود نق میزد. من که نمی تونستم بلندش کنم راه برم .همون طور نشسته بود تو بغلم تکونش میدادم.
مامان اومد طرفم و گفت:
- همه امدن زنگ بزن ببین کجاست؟
«نیوان جیغ زد و چسبید به گردنم و مامان گفت»: وااا!! چشم خورده؟ چرا اینطوری می کنه؟

@romangram_com