#آلا_پارت_200

سردار - الان برم پی اون چی بگم؟ آروم باش میگذره!؟ الان فقط میخواد تنها باشه با خودش کنار بیاد.
به بابا نگاه کردم و گفتم: بابا جون خوبی؟ بابا؟
سردار - آقا ارسطو پاشو بابا جان، دیگه کاری که شده... به سردار نگاه کردم .«نه بابا تو هم بلدی حرف بزنی؟ انگار بابا شدی یکم عاقلم شدی»
بابا - این همه زحمت بکش. این همه آرزو داشته باش... آخرش بچه ات دورت بزنه!؟
بغل بابا نشستم شونه اش رو ب*و*سیدم و گفتم : الهی من قربونت برم. توروخدا اینطوری نگو .شما راه و چاه و نشون دادی. دیگه سود و ضررش با خودش.
بابا - این دختر لج کرد ، من میشناسمش لج کرد. با مجتبی لج کرده. سلاله مجتبی رو دوست داشت . من حال بچه ام رو میفهمم. تا همین آخریا هم با مجتبی حرف میزد دعوا میکرد. آدم با کسی دعوا میکنه که براش مهمه.
سردار - چه کاری خوب؟ من نمیفهمم ؟با کی لج کرد ؟مجتبی ؟مجتبی خیلی یادش بمونه دو ساله.
بابا سری به طرفین تکون دادو گفت : بدبخت کرد خودشو.
سردار- مگه آلا عوض نشد.
- سردار ! من فرق داشتم با سلاله این انتخاب هم مشکل داره آخه. مگه فقط احساس مهمه؟
سردار -نه من میگم اینقدر دوستش داشت که اینطوری لج کرده که این مجتبی کم عقل الان دستشو به سرش بگیره تلوتلو بخوره. باید به خاطر هم عوض می شدند .نه که بدبخت کنند خودشونو.
- برو زنگ بزن به عموت اینا بگو جریانو... هوای این بیچاره رو داشته باشن.این کار دست خودش نده بابا جان ...بلند شو...
بابا - مادرت ... مادرت...
«سردار زیر آرنج بابا رو گرفت بلندش کرد. نیوان هم خم شده بود دست بابا رو بگیره... دلم غش کرد براش.این بچه ی منه ها ...اون روز بیمارستان و روزهای قبلش یه کاب*و*س بود...»
بیچاره مامان که فهمید حالش بد شد. بی جون افتاد آب قند آوردم براش.
سردار بادش میزد نیوان هم جلوی پای مامان گریه میکرد.هول کرده بودیم. نگران قلب بابا بودیم مامانم از حال رفت. ذره ذره آب بهش دادیم تا یکم به حال اومد. نیوان رو پاش و فقط میگفت : ای وای... ای وای چیکار کنم؟
- مامان جان تو رو خدا اینطوری نکن. اون انتخابشو کرده .الان خوشه تو اینجا حالت اینطوریه.
مامان - ارسطو ما کجا کم گذاشتیم؟
دست مامان و ب*و*سیدم و گفتم: هیچ جا...ما بدیم... ما بچه ها بدیم.
«نیوان دهنشو رو دست مامان میذاشت، زدم رو سینم گفتم»: الهی من بمیرم برات دست مامانمو داره ب*و*س میکنه ها...
مامان با اون حالش نیوان رو بغل کرد و های های گریه کرد و گفتم : مامان جان تو رو خدا اینطوری نکن.
سردار پاشدرفت یه لیوان آب با قرص برای بابام آورد و گفت :
- آقای ارسطو بیاید قرصتونو بخورید. خدایی نکرده قلبتون اذیت میشه ها. دیگه الان که گذشت غصه خوردن نداره. باید پشت سلاله راو خالی نکرد که ماکان سو استفاده کنه.
«یکه خورده به سردار نگاه کردم. به من نگاه کرد و سری به معنی چیه ؟ تکون داد .این پسر بزرگ شده!»
سردار - بد میگم؟

@romangram_com