#آلا_پارت_198

« همین مونده بود که قهر کنه بره تو ساختمونی که خواهر شوهر من هم اونجا کار میکنه و پدرشوهرم اجاره کرده که آبروی خونوادمون رو ببره»
جوری با سلاله دعوام شد که سردار رسید تلفنو ازم گرفت و پرت کرد اون سر خونه. نیوان هم با تمام قدرت گریه میکرد.
حال خودمم به نهایت وخامت رسید و برای ده دوازده روز تو خونه افتادم سردار و مامان بیچاره امو از کار و زندگی انداختم.
طی این مدت هیچ کدوم از سلاله خبر نداشتیم. بابا بیچاره هر طرفی پی سلاله میگشت ، پیداش نمی کرد.
گرچه همه توافق نظر داشتیم که سلاله پیش ماکانه. ولی ماکان هم زیر بار نمیرفت.
این جریان تا یک ماه و نیم کش اومد تا حدی رسیده بود که بابا تصمیم داشت از ماکان شکایت کنه. سردار هم پی حرف بابا رو میگرفت و جری ترش میکرد که حتماً این کار رو بکنه.
خواه ناخواه خانواده سردار هم از جریان سلاله باخبر شدند و همه حرص و جوش قضیه باز برای من موند.
اون شب سر شام بودیم داشتم ذره ذره غذای نیوان رو میدادم که صدای زنگ اومد. سردار بلند شد و مامان گفت: کیه؟ پدر شوهرته؟
- نه اون که یه ساعت پیش اینجا بود.
بابا - خداکنه سلاله باشه.« الهی بگردم برات .جگرم میسوخت بابا مامانو میدیدم .قدر ۲۰ سال پیر شدن»
سردار - مجتبی است «به من اشاره کرد و قاشق رو به مامان دادم و مامان ظرف غذای نیوان رو برداشت و نیوان تا دید بلند شدم زیر گریه زد و گفتم»: مامان...
مامان جان... همین جام پسرم. مامان پروین به به بده به پسرم من الان میام.
بابا - پروین بچه رو از تو صندلیش در بیار.
«رفتم لباسامو عوض کردم و انداختم و صورتمو پوشوندم»
مامان در اومد تو هول زده گفت:
-آلا ، بیا برو جلوی در ببین چی شده. سردار باباتو صدا کرده رفتن جلوی در نمیان.
نیوان خودشو کش می داد طرفم مامان گفت:
- نیوان مامانی . مامان که نمیتونه تو رو بغل کنه بمون بغل من...
نیوان نق نق می کرد و گفتم :بده من مامان.
مامان - کمرت درد میگیره بچه سنگینه.
- سلام میدم به سردار .بده من ببینم چی شده.
رفتم پایین جلوی در و با تردید سردار رو صدا کردم دیدم بابا لبه پله در وا رفته نشسته، سردار نیوان رو ازم گرفت و گفت: چرا اومدی پایین این همه پله با بچه!
- چی شده آقا مجتبی چرا نیومده بالا؟ بابا؟
بابا به من بیچاره وار نگاه کرد و مجتبی گفت:
- میدونستم آقا ارسطو اینا این جان ،نمی اومدم به خدا.

@romangram_com