#آلا_پارت_197

همون موقع باید برش می گردوندم تهران .زیر پوست این شهر خیلی اتفاقا میوفته که چون برای ما نیفتاده میگیم محاله واقعی باشه. اما هست.« سردار نفسی کشید و گفت»: یارو توی دهات کوره حاضر هر کاری کنه که بچه شو تو موقعیت بهتر بندازه.
صد سال دیگه نمی تونستن توی تهران خونه بخرن. ماشین مدل دار زیر پاشون باشه یا رنگ کشور دیگه ای رو ببینن.از صدقه سر من حالا همشون اون ورن.
- پدرو مادرشم؟
سردار سری تکون داد و به من نگاه کرد و گفت:
- حساب کتاب که نمی کردم چقدر پول میدم، چقدر خرج می کنم... فکر میکردم مثل منه... فکر میکردم برای من خونواده اش رو ترک کرده باید ازش حمایت کنم.
« سردار پوزخندی زد و گفت»: بعد اون از من می کند که پل بزنه . اون برخورد با این بچه رو از خانواده اش یاد گرفته.
اونا هم برای منفعت خودشون پانته آ رو فرستادند تهران. زیر دست من .برای ۱۰ سال . ده سال آلا. حالا هم پانته آ نیوان رو فرستاده.
قلبم هری ریخت.دستمو روی قلبم گذاشتم و گفتم: یعنی میاد که نیوان رو بگیره؟ سردار من بچه ام رو نمیدما.به خدا ... به خدا از من بگیریش قدرت اینو دارم پانته آ رو بکشم.
من ذره ذره ی کمبود و کسر وضعمو با نیوان«با بغض و صدای لرزون گفتم»: جبران کردم حالا بیان از من بگیرنش؟
سردار اومد جلو منو در آغوشش گرفت و گفت:
- مگه من میذارم؟ غصه چیو میخوری؟ نیوان پسر ما دوتاست.
- یه کاری کن.. یه کاری که برنگرده.
سردار - برادرش رو ول کردم برگرده که موی دماغمون نشن.
به سردار با وحشت نگاه کردم و گفتم: تهدیدشون کن. پول بده. نمیدونم یه کاری کن ...سردار من به نیوان وابستم.
سردار منو برگردوند به آغوشش و سرمو ب*و*سید... هول و ولای جدید تو دلم افتاد ... نیوان برام معنی پاره تنمو داشت.
دلم براش غش میکرد. شب و روزامو براش گذاشتم. نمیشه که ازش بگذرم. جان منه...جان من... این ترس باعث شده بود.
وابستگیمو صد برابر کنه وقتی نیمه شب از خواب بیدار می شد و گریه می کرد جای نق از ته دل می گفتم :خداروشکر بچه ام این جاست.
راه که می رفت دلم میلرزید. حالم برای نیوان حال عجیبی بود .انگار من نوبر هر چی مادره رو آورده بودم.
حال پیش اومده من باعث شد که از جریان اولیه ازدواج سلاله دور بمونم. با این که کم و بیش می دونستم که ماکان به خواستگاری رفته اما بدون مادر و پدرش.
چون اونا ساکن شهرستان بودند و بابا هم اعتراض کرده "یعنی به خاطر خواستگاری پسرشون هم نباید تهران بیان؟
این از نظر ما بی مسئولیتیه." ماکان هم از کلمه آخر بابا خیلی بدش اومده و با بابا جر و بحث کرده که "به من توهین کردید" خواستگاری اول اینطوری به پایان رسید.
خواستگاری دوم پدر و مادر ماکان هم اومدن. بابا هم گفته من مهریه ای برای دخترم نمی خوام. اما حقوق زن از پسرتون می خوام .مثل حق طلاق ،حق اولاد و ولادت...
پدر ماکان هم با بابا سر این قضیه جر و بحثش به حدی بالا گرفته که بابا گفته :« بفرمایید بیرون ما دختری برای پسر شما نداریم»خلاصه جریان در حدی بالا گرفته که سلاله یه هفته قهر کرده.
و توی مزون ساکن شده.
مامان هم زنگ زده بود به من که از شیرین بپرسم واقعاً سلاله اونجا هست یا نه. منم جا اینکه به شیرین زنگ بزنم زنگ زدم به سلاله هر چی از دهنم در اومد بارش کردم

@romangram_com