#آلا_پارت_196

حاج آقا بعد چند دقیقه زد: میتونی صحبت کنی؟ سردار اگر متوجه نمیشه تلفنی حرف بزنیم.
زدم : سردار نزدیکمه.
حاج آقا- طرف رو میشناسید؟
زدم : ماکان .
حاج آقا- بسیار خوب. نگران نباشید شما. من...
سردار گوشی رو به ضرب از تو دستم کشید بیرون شاکی نگاش کردم و گفتم:
- خیلی کارت زشته ، عقب افتاده.
سردار با اخم نگاه ازم گرفت و به صفحه گوشی نگاه کرد و یک خورده گفت: با حاجی مسیج بازی میکنی؟ چرا به حاجی میگی آخه؟
- چون گنده تون حاجیه.
سردار سریع تکون داد و گوشی رو ازش گرفتم و با اخم گفتم: الان یه غریبه اینجا باشه میگه زنش ده بار خ*ی*ا*ن*ت کرده میترسه بازم خ*ی*ا*ن*ت بکنه که اینطوری گوشی رو از دستش می قاپه.
سردار با اخم و سکوت نگام کرد. به خودم نهیب زدم« تو که سردار رو میشناسی کاراش از رو واهمه هاییه که داره پس کشش نده.»
سردار - یه زنگ به مادرت بزن ببین او راضین؟
- حالا باشند یا نباشند به حال تو چه فرقی داره؟
سردار - من از این یارو اصلا خوشم نمیاد معلومه که به حال من فرق داره که اون وارد این خانواده بشه یا نشه.
-سلاله به حرف پدر و مادرم گوش نمیده حتماً بابای بیچاره ام تسلیم شده.
سردار نوچی کرد و به اپن تکیه زد و گفتم : مجتبی با سلاله در ارتباطه؟
سردار نوچی به معنی "نه" کرد و گفت : فقط گیر کرده دیگه .
-احتمالاً تو قیافه اش گیر کرده چون سلاله و مجتبی تنها چیزی که با هم ندارن تفاهم اخلاقی و فرهنگی.
سردار به من با معنا نگاه کرد و آروم زمزمه کرد و گفت: اینو همه بعد از ازدواجشون می فهمند که ظاهر هیچ جای زندگی به دادشون نمیرسه.
- داداش پانته آ چی شد؟
سردار شانه ای بالا انداخت و گفتم: ول کردی؟!
سردار - چیکار کنم ؟بچسبم بهش که هی پیغام پسغام برای خواهرش ببره؟ چیزی که باید مشخص می شد، مشخص شدکه از همون سال اول، همه چی نقشه بود.
بعد که دیدن نقشه شون عملی نشده به این فکر افتادند .خدا رو شکر که زندگی من به تو گره خورد که بچه ام بی مادر نمونه.
- یعنی پدر و مادری هست که حاضر بشه برای پول دختر شو تنها بفرسته یه شهر دیگه؟
سردار - من از خیلی چیزا شک میکردما ، خیلی از کارای پانته آ قابل شک بود اما باورم نمی شد. همش از روی حماقت منه .

@romangram_com