#آلا_پارت_195

نیوان تو بغلم تکون داد و رفت شیشه شیر نیوان آورد همچنان غر میزد،با حرص از آشپزخونه درامد و گفت:
_خاک تو سر مجتبی اصلا."شاکی گفتم ":
_وااای!وااای باز رفتیم سر خونه ی اول.
سردار _نه می دونی چرا خاک تو سرش چون هنوز دنبال خواهرته ولی عرضه نداره بعد خواهرتو داره با یکی
دیگه ازدواج میکنه،ازدوااااج!از نظر من این جفت گیری.
_ییه!!!سردار ؟!!!"با چشمای گرد گفتم":با خواهر منی ها.
سردار با اخم و جور نگاه کرد و یکّه خورده گفتم :
_حداقل عذرخواهی کن.
سردار _برای انتخاب سلاله ؟!
_برای اینکه خواهر منه.
سردار _از نظر من تو بیمارستان عوض شده.
بالش نیوان طرف سردار پرت کرد و جیغ زدم:سردار
نیوان تو بغلم از ترس چنان پرید که دلم کباب شد، سردار اومد بالا سرمو با عصبانیت گفت :
_بده من بچه رو سکته دادی.
_نمی خواد "باحرص شیشه شیر رو ازش گرفتم و نیوان ب*و*سیدمو گفتم ":ببخشید مامان....
سردار _ما باید همیشه سر سلاله خانم دعوا کنیم.
به سردار چپ چپ نگاه کردم وتو جام جابجا شدم و پشت کردم بهش و به نیوان شیر دادم و گفت:
_به خاطر خواهرت با من قهر نکنا،بعد منم میرم سراغ بانی باعث اخم وتخم تو.
شاکی به سردار نگاه کردم و شاکی تر نگام کرد و گفت:
- آهان ! بگم، عواقب سنجی کنی.« رفت طرف اتاقمون و به نیوان که با چشمای بغض زده اش نگام میکرد گفتم »: جان مامان؟ بابات دیوونست میدونم تو گریه نکن...
سردار از اتاق بلند گفت: آلا خانوم دارم میشنوم ها!
به نیوان گفتم: حالا همیشه کره ، الان حرف های ما رو میشنوه.
سردار شاکی صدا کرد: آلا!
نیوان رو خوابوندم و رفتم شام حاضر کنم در حین شام درست کردن، برای حاج آقا مسیج زدم جریان رو توضیح دادم و گفتم: سردار میگه مجتبی هنوز دنبال سلاله است.
حواستون باشه مجتبی یا نفهمه یا باهاش صحبت کنید یه وقت شر درست نشه.

@romangram_com