#آلا_پارت_193

سلاله - نه من تنها از سر کار اومدم.« سردار با اخم سلاله رو که سرش تو گوشیش بود رو نگاه کرد و زیر لب گفت»:
- من فکر کردم از عروسی داری میای.« با نگاهم بهش فهموندم هیچی نگو»
سردار - چی میخوای برم بخرم؟
- پوشک و بادوم خام و شیر بدون لاکتوز ...روش رو بخونی ها.
سردار- ناهار خوردی؟
- آره یه چیزی خوردم.
سردار - نوچ، رنگش عین گچه میگه خوردم. من نیوان رو میبرم.یه چیزی بخور!«رو به سلاله گفت»: فعلا.
سلاله- بودین آقا سردار.
سردار - نیوان نمیذاره آلا غذا بخوره. ببرمش آلا راحت غذا بخوره.
سلاله پوزخندی بی صدا زد و سردار رفت سلاله گفت: انگار نیوان پاش خیلی سبک بوده.
رفتم تو آشپزخونه و گفت: سردار دیگه افتاده به آلا گفتن به فکر زن و زندگی.
«یه نگاه به سلاله کردم و گفت»:
- دیگه حرفی از اون زنه نیست؟
«سرد گفتم»: نه.
سلاله- به قول ماکان" آلا تو خوب تونستی موقعیتتو تو دستت جمع و جور کنی."
محکم و جدی گفتم: آره خوب چون چوب خدا رو که خوردم به خودم اومدم. غرورمو کم کردن .صبور شدم. جای معرکه گرفتن ،ساختم.
جای منم منم ،سرمو توی لاکم فرو بردم. پامو تو گلیمم جمع کردم . و حد نگه داشتم .من موقعیتی تو دستم نگرفتم. من افسار خودمو تو دستم گرفتم.
سلاله- حالا چرا هوار هوار می کنی.
- که تو بشنوی.« با حرص ظرف غذا رو روی گاز گذاشتم و گفتم»: معلوم نیست چته؟ ماکان از کجا بود؟ تو ۵ سال داری با ماکان کار می کنی. یه بار حرف ماکان نبود. اصلاً نمی دیدین همو. کار بود... فقط کار... یهو عاشقشی؟
سلاله - عشقه دیگه.
- مگه چند ماه پیش مجتبی عشق نبود؟
سلاله- اون یه خریت بود.
- کاش خریته جواب میداد چون این گوسفندیه.
سلاله از جا بلند شد مانتوش رو برداشت و گفت:
- هرچی دلت میخواد داری میگی من هرچی خودمو کنترل می کنم، تو ول کن نیست. دوست داشتی جمعه بیا خواستگاریمه.

@romangram_com