#آلا_پارت_189

نه تنها من همه... همه... حاجی که هر روز میومد می دیدش چند دقیقه باهاش بازی می کرد و بعد میرفت.
نیوان هفت هشت ماهه بود که یه روز ساعت چهار اینا سلاله اومد خونمون، معمولا برای دیدن نیوان میومد.
چون نمی تونستم بیشتر از دو کیلو رو بلند کنم، نمیشد اصلاً نیوان رو بغل کنم. نیوان بیشتر توی ننوش بود برای همین اصلاً بغلی نشده بود. رفتم درو باز کردم و سلاله تا اومد تو گفت: نیوان کو؟
-سلام! دیگه من و سردار رو هیچ کس نمی بینه که همه میگن "نیوان کو" ؟ سلام جدید.
سلاله - اووووه .... سلام بابا... وااای واااای من بمیرم برای اون ریختت «رفت نیوان رو بغل کرد و محکم چندتا ب*و*سیدش. زدم وسط پشتش و گفتم»: چته؟ بچه رو کشتی آروم.
سلاله - بیارش آتلیه عکس بگیریم دیگه.
- من الان پاشم بیام اونجا دوباره سردار گیر میده به ماکان ، ول کنا ، چایی میخوری یا شربت؟
سلاله - یه شربت خنک وای چقدر گرمه.
- از مزون میای؟
سلاله - آره سپردم به شیرین اومدم.
- کلا شیرین خونه نمیره نه؟
سلاله خندید و گفت : افتاده به این دخترا بیا و ببین. ولی انصافاً خیاطی و دوختش عالیه.
-آره دیدم. شو نذاشتید؟
سلاله پشت چشمی نازک کرد و گفت :
- شما که نمیای خانم چرا میپرسی؟
«سلاله در حالی که مانتوشو درمیاورد نیوانم دستش بود هی این دست اون دستش میکرد با هول گفتم»:
- سلاله بچه رو بذار زمین.
سلاله - وااای !باز شروع کرد.
- خب بذار زمین ، اون بی صاحابو دربیار ، الان بچمو میندازی زمین دست و پاش میشکنه.
سلاله- یا خدا! میشکنه!
-این بچه است جون نداره که.
سلاله دوباره نیوان رو محکم ب*و*سید و گفت : کی میگه جون نداره این رستمِ، نگاش کن عین توپ می مونه.
زدم به تخته و سلاله عاصی شده به نیوان نگاه کرد و گفت :
- مامانت دیوونه است دیدی خاله؟ حرف میزنیم در موردت یا میزنه به تخته یا اسپند دود میکنه.
-آهااان ! ببینم تو بعداً چیکار می کنی.

@romangram_com