#آلا_پارت_188
سردار- چرا دیگه چند ساعت تو دستگاهه، بعد میارن بیرون. «به سردار نگاه کردم و سر تایید تکون داد با نگاهش اعلام کرد که تایید کنم.»
حاجی- چند روز باید بیمارستان باشه؟
سردار - انگاری ده روز.
یکّه خورده و با شوک گفتم: ده روز!؟
سردار- خوب عزیزم بچه زود به دنیا اومده.
- من از بیمارستان متنفرم.
مامان - وای مامان جان کی دوست داره؟ ولی بچه تون باید تو دستگاه باشه دیگه.
- نمیشه ببریم خونه؟
سردار با لحنی که تهش حرص داشت گفت: نه نمیشه.
- سردار ده روزه ؟!!
سردار با همون لحن گفت : ده روز.
اون روز برای من هم جهنم بود. هم یه برزخی میون بهشت و جهنم. عین ده روز خونواده هامون به بیمارستان می اومدند و میرفتند.یه جوری شده بود که انگار واقعا همه چی واقعیه....
ده روز که به سر اومد شبیه یه زن زائوی خسته بودم و کم کم فهمیدم که تازه روزای خوشم بود. شب بیداری های که سردار عین مرده می خوابید. خوابش به قدری سنگین شده بود، که هر چی صدا می کردم "
یه بار تو برو بیار بچه اَ رو" اصلا از جاش تکونم نمی خورد چه برسه بیدار بشه. خیلی خوب معلوم بود که خیالش راحت شد خواب و آروم گرفته. اما من تا صبح بالای ده بار بیدار میشدم.
اصلاً کمرم یادم رفته بود. هم و غمم شد این بچه. گریه که میکرد انگار به من برق سه فاز وصل کردن. دل و جونم می لرزید هی به خودم میگفتم:
« زود باش بهش نامادری بازی در نیاری ها! این بچه به امید تو الان زنده است. بیا اون ننه اش که الان پی علافیه. این باباش که عین خرس به خواب زم*س*تونی رفته...» این فکر به حدی به مرور قوی شد که یه
وسواسی عجیب نسبت به نیوان گرفتم. وقتی شدیدتر شد که سردار بلاخره بعد دو سه ماه بعد تایید DNA شناسنامه ی نیوان رو به اسم من گرفت و نیوان رسما پسر من شد و من انگار جو زده ی بچه داری شدم.
همه ی کارهای بیرونم کنار گذاشته شد حتی مقاله نویسی، طراحی ، مزون و... همه چی! برای اینکه مادر خوبی باشم و این بچه رو از نظر عاطفی مال خودم کنم و حس کمبود خودمو ارضا کنم. حس بی اولادی خودمو قانع کنم.
نام آزاد مطالعه کتاب و مقاله ها و چک کردن صفحات مجازی در مورد نوزاد میشد.
سردار که تازه شیش می اومد خونه من یادم میافتاد ناهار هم نخوردم. چون ناهار نداشتیم. یادم رفته بوده که ناهار درست کنم.
بخش زن خونه بودنم از ساعتی که سردار می اومد تازه شروع میشد اما نه اینکه بذارم سردار هم بشینه. یک لیست بلندبالا هر چند روز یکبار از لوازم بچه می نوشتم و باید میرفت خرید یا در حین خوابوندن نیوان روی پاش باید یه کوه لباس بچه را تا می کرد.
تا حرفی هم میزد ، انقدر دلم پر بود که میافتادم رو دنده ی غر ، که من وقتی نمی کنم کاری رو انجام بدم.
نیوان امروز دل درد داشت. نیوان امروز سه بار شیر بالا آورد. نیوان، نیوان، نیوان و من غرق پسر شوهرم شده بودم و یادم رفته بود که این بچه از من نیست
این غرق شدن با طعم عشق مادری جوری عجین شده بود که گاهی اگر چند دقیقه بیشتر خانواده من یا سردار ، نیوان رو بغل می کرد، میرفتم ازشون می گرفتم چون میترسیدم نکنه نیوان از دستشون بیوفته یا نکنه محکم دست یا پاشو بگیرن دردش بیاد...
کم کم جر و بحث گهگاهیِ منو سردار سر وسواس های من روی نیوان بود ، انگار سردار هم یادش رفته بود مادر نیوان در اصل من نیستم.یه وقتایی داد میزد میگفت:« تو از آن زنایی که شوهره رو برای بچه میخواد»منم حرص میخوردم یکی نبود بگه مگه اصلا آلا بچه داره از تو؟ نیوان روی زندگی رو به من نشون داده بود که برای من لذت بخش بود و وقتی این دوران به شش ماهگی نیوان رسید، خیلی شیرین تر شد چون، نیوان تپل و سفید و شیرین شده بود. یه جوری که دلم غش می کرد می دیدمش.
@romangram_com