#آلا_پارت_183
- الان نشونه ای نیست که تا حدودی مطمئن بشی!؟
سردار - گروه خونیامون یکیه.
یه حسی داشتم انگار هم دلم میخواست ببینمش ،هم میترسیدم از دیدنش ،هم نمی خواستم ریختشو ببینم، یه حس شدیدی هم کل وجودمو گرفته بود ،از خودم می ترسیدم... نمی خواستم خطایی کنم که تاوان پس بدم .
-دید ...دیدیش...؟!
سردار خندید.توی خنده اش ذوق خاصی بود ، گفت : آره... این قدر بامزه و خوشگله ،بیا ...بیا بریم ببینش.
آرنج سردار رو گرفتم. دستمو روی قلبم گذاشتم و سردار یکه خورده گفت : چیه ؟!
تند تند و سریع گفتم : وای یه مدلی هستم!دلم داره میترکه .
سردار اول با تعجب نگاه کرد بعد خندید و گفت:
- عزیزدلم خب این از هیجانه.
-اگر... اگر ...نتونم...
سردار تو چشمام نگاه کرد. تا حالا اینطوری نگاه نکرده بود .انگار کانال زده به درونم، داره درونمو میبینه. این نگاه قلبمو به تپش انداخت. بازوهامو میون پنجه هاش گرفت و گفت :
- تو تنها چیزی که بلد نیستی شکسته. تو یه تندیسی... تندیس از کسی که زمین خوردن به معنی صعودشه. من حتی بابامو قدر تو باور ندارم، هیچ جا تسلیم نشو که من خودمو میبازم.
به سردار با تعجب نگاه کردم ، انگار اونه که به من تکیه زده جای اینکه من به اون پشتم گرم باشه . توی رگهام حس قدرت کردم. این آیینه ی خودباوریِ منه.
یک کارشناس روانشناسی میگفت : برعکس تصورِ زنهای ایران که فکر میکنند، اگر خودشونو مظلوم و ضعیف نشون بدن مردشون حس قدرت میکنه و بیشتر ازشون راضیه و دوست داشتنی تر میشن،
مردها از زن های قوی و با اعتماد به نفس خوششون میاد.اون لحظه این بهم ثابت شد.
به طرف بخش نوزادان رفتیم پشت اون شیشه که تو اتاقش سه تا نوزاد بودن.
سردار به اون کودک وسطیه اشاره کرد .با همون حس مذکور در حالی که شونه های من رو در بر گرفته بود گفت :
- اون "نیوانِ" ماست.
«قلبم هری ریخت ... حس کردم یه انرژی از توی تنم رد شد،» شبیه بقیه نوزادا سرخ شده بود صورتش ، توی دستاش، دستکش نخی بود، روی سرش یه کلاه نخی آبی بود...
چقدر معصومه... چقدر ظریفه ...تونست ازش دل بکنه؟ این موجود خیلی بی پناهه... این چه گ*ن*ا*هی کرده حتی اگه بچه ی سردار نباشه،بچه ی یه نفر دیگه باشه که پانته آ برای نقشه اش فرستاده، نباید از انسان اینطوری سوء استفاده کرد.
این بچه از اول بیچاره است.از دست آدمای دیگه، از دست نزدیکترین انسان بهش یعنی مادرش.... تو دلم غصه و ترحم جوری خونه کرد که زدم زیر گریه. سردار با هول گفت :
- چیه ؟چیه ؟ چی شده؟
با گریه گفتم : سردار این بچه گ*ن*ا*ه داره.
سردار - چی؟ چی داره ؟!!!
-چطوری از اون سر دنیا فرستادتش اینور؟ چرا کسی جلوشو نگرفت، با چه نقشه ای، با چه قانون و حکمی اومده؟ چطوری دلش طاقت آورد؟ این بچه رو الان کی شیر بده؟ نگاش کن...« بهش اشاره کردم و گفتم»:
@romangram_com