#آلا_پارت_182
خدایا به تو پناه میبرم از خودم... از خودم... تو یک کاری کن که یه وقت این بچه رو اذیت نکنم.
زنگ زدم آژانس . از دلشوره و استرس حالت تهوع داشتم .بیمارستان سه تا خیابون بالاتر بود. تا رسیدم دم بیمارستان یکی از پشت سر صدا زد :
- خانم طباطبایی...« برگشتم دیدم یک مرد با دو متر قد و چهارشونه که چه عرض کنم اگر به ضریب بندیه ، باید بگم هشت ، ده شونه بود. قلبم هری ریخت ، گفت»:
-آقا سردار بخش کودکانند. گفتند شما اومدید ، ببرمتون اونجا.
- وای خدا سردار رو خوب کنه ...« دستمو روی قلبم گذاشتم بیچاره مرده با خجالت گفت»: ترسوندمتون؟
- نه آقا ، من دلشوره دارم برای اون حالم بده. شما بچه رو تحویل گرفتید؟
مرد- نه من مراقب آقا یغما بودم .
- یغما کیه؟
مرد - همون که بچه رو تحویل گرفته.
- آهان شما بادیگاردی؟ آره ، قشنگ معلومه . کی بچه رو آورده بود؟
مرد - انگاری داداش زنه.
ایستادم و با تعجب نگاش کردم و گفتم :داداشش؟؟مگه اینا قطع رابطه نبودن ؟
مرد - والا من نمیدونم!
همش نقشه بوده ، ده سال؟؟ اینا پول دیده بودن ، تو بگو صد سال، آخه بچه چه گ*ن*ا*هی داره، لابد فکر کرده بچه بیاد مجبورن به عقد در بیارن، بچه رو از یک کشور دیگه فرستاده...
شاید بچه ی خودش نباشه ... یعنی این سردارِ احمقو اسکل کرده!؟
خب اگه اینطوری باشه که فقط قصدش بی آبرویی سردار بوده .اونم پیش کسی که سردار پیشش رودربایستی داره و همه زندگیش دست اونه ،یعنی حاج آقا...
وارد بیمارستان شدم و سردار خودش داشت میومد. با استرس و هول گفت : کجایی؟! آقا معین ممنون.
با عجله گفتم: سردار... سردار آزمایشِ...
سردار - بله سریعتر اومدم بیمارستان برای DNA.
- کی جواب میدن ؟
سردار - اینا که طول میکشه. اما قضیه اینه که بچه رو با جواب آزمایش DNA فرستاده.
یکه خورده سردار رو نگاه کردم و گفتم : چی!؟؟؟
سردار با پوزخند دست به کمر شد و گفت :
- می خواسته من شک نکنم«یه نفسی کشید و به دوردست نگاه کرد و گفت»:
- نوچ.ولی من گول این حرفا رو نمیخورم، خودم هم باید آزمایش کنم.
@romangram_com