#آلا_پارت_181

سردار خیره نگام کرد، رنگش باز شد .انگار یهو آرامش چادرشو رو سرش انداخت دستشو رو قلبش گذاشت و گفت : تو دنیا هیچ عشقی اندازه ی این عشق حقیقی نیست آلا! که بعد نفرت ،بعد جنگ، بعد هزار بار مردن ، متولد بشه .
سردار رفت، اما حال من عوض شده بود .اولین باره که بین ما دو تا حرف عشق اینقدرواضح و سلیس گفته میشه. یعنی خواب نیست ؟ یعنی با سردار دارم تجربه اش میکنم؟ یه انرژی خاصی توی سرم بود.
بین سلول های بدنم.حسش می کردم .حسش میکرد! حس اینکه من شبیه آدم های دیگه ام... این تشابه برای من خیلی مهم بود.
ساک بچه رو جمع کردم ، به خودم نهیب زدم :
آلا، این امانته ها! برای هر کی باشه. از هر کی باشه .تو داری امانت قبول میکنی. تو نمیتونی بچه دار بشی مگه اینکه رحم اجاره کنی که اگه سردار و بقیه با این قضیه کنار بیان، این بچه که گ*ن*ا*هی نداره....
سال ها غرور و تمسخر و خودبینی و بی احترامی باعث شد زیبایی و سلامتیتو از دست بدی.مبادا کاری کنی این بچه عذابی بکشه که بلای بدتری سرت بیاد....
عهد کردم سردار رو بدست بیارم به خاطر زندگیم. به خاطر اینکه کسی بهم ترحم نکنه.حداقل زندگی م*س*تقل خودمو داشته باشم.این بچه شبیه یه حکمه. سردار همیشه کنارم خواهد موند چون باورم می کنه.
عاشقم می مونه... اون بچه به من سردار رو میده من باید بهش مهر مادری رو بدم.پانته آ رقیب منه و این بچه ی اونه ولی.... بچه پاک به دنیا میاد. از خدای بالا سرم میترسم.چقدر موشکافانه مو رو از ماست میکشه بیرون.
یه بار یه خواستگاری داشتم که خیلی پسر خوبی بود .بابا میگفت در موردش تحقیق کردم تا اسمش رو میبردم همه میگفتن :« به به... به به ...این پسر گلیه از گلهای بهشت»ولی من از قیافه و تیپش بدم میومد.
اصلا نه تیپ ظاهریا، از تیپ شخصیتیه شسته و رفته اش بدم میومد.با عالم و ادم رسمی صحبت میکرد.انگار نقش بازی میکرد.حس تعذب بهم دست میداد.اما مامان و بابا خیلی دوستش داشتن .
وقتی اصرارشونو دیدم گفتم :من با این ریخت و قیافم برم زن اون بشم که چیه فرهیخته است. خب ریختش به لعنت خدا نمی ارزه پس فردا یه عنتر شبیه خودش به دنیا بیارم بشن دوتا آینه ی دق. مامان و بابا وا رفتن ،
بابا سری تکون داد و گفت: آلا ! این قدر به قیافت نناز .زیبایی به یه تب بنده اما سیرت اگه زیبا باشه تو هم دنیا رو داری هم آخرت.
«یه برو بابایی به بابای بیچاره ی مظلومم گفتم که قشنگ یخ کردن تنش از لحن و کلام من هویدا شد .»
زنگ زدم سردار گفتم : حاضرم.
گفت : آژانس بگیر بیا بیمارستان نزدیک خونه، من اونجام.
- بچه رو تحویل گرفتی؟
سردار - آره.
- چه زود ! چطوری؟
سردار - انقدر استرس این روز رو داشتم که به زمین و زمان سپردم تا مو لای درزش نره.
- خوبه جاسوسای حاجی نبودن.
سردار - جاسوس حاجی ، مجتبی بود که الان وهفت صبحه و خوابه.
با یه تردیدواسترسی گفتم: پسره؟
سردار با یه حسی، حسی که تنم از حال و هوای اون حس مور مور شد ،هر ناشی می فهمید که ذوق داره ...
خوب بچه اشه، حسادت توی قلبم عین خوره افتاد. کاش من به دنیا آورده بودمش.چقدر ذوق داره... بچه پانته آ رو اینقدر دوست داره.
خوب بچه ی اونم هست. چطوری اینقدر دوستش داره. وای چقدر بی منطق شدم باید درک کنم باید درک کنم...

@romangram_com