#آلا_پارت_179
- شما فکرتون مریضه ، مگه اسیر میگیرید ؟ خدا با خداییش نگفته پوشیه ...
سردار - خدا از چیزی نمی ترسه .
- سردار واقعا نگرانتم ، اگر من صورتم داغوون نشده بود باید پوشیه میزدم که مبادا مردی جز تو از من خوشش بیاد؟!سردار بااخم نگام کرد و گفتم: واقعاً برای فکرت متاسفم ،کسی که پایبنده یعنی پایبنده یعنی توی فضای بسته با صد تا مرد هم باشه به همون یه نفر پایبنده که بیرون دوستش داره.
سردار هنوز با اخم نگام می کرد با همون حرص قبلی گفتم :می فهمی؟
سردار -نه ،فکر اینکه کسی مثل من باشه حسش نمیذاره چیزی بفهمم.
- سردار ترسات داره خرد خرد زندگی ما رو از بین میبره می فهمی؟ ترس تو نذاشته تو م*س*تقل کار کنی، نذاشته جرأت پیدا کنی، چسبیدی به بابات، به منمش، شاید اگر برقکار بودی ،یه معلم بودی یا یک کفاش بودی با عشق کار می کردی.
حتی طرح های بی نظیر از روتر سته که بی نظیر میشه که مبادا حاجی بگه طراح بیاریم و جایگاهت به خطر بیافته... سردار تو مریضه گون میترسی ،هر وقت از یه چیزی میترسی عصبی میشی بی اندازه بهش نزدیک میشی؛ اگر از پانته آ نمی ترسیدی الان اون جسارت این کار را نداشت ؛
حالا ترست به من رسیده، همینطوری اون بچه هم به دنیا بیاد میخوای به تر سونی بهش رعب یاد بدی...
چرا نباید اینقدر به خودت اعتماد داشته باشی که بگی من چنان ارزشی برای زنم دارم ،چنان بهش محبت کردم عشق بهش دادم که هزار تا مرد دیگه هم به پاش بیافتند منو کنار نمیزنه.
چرا نباید بعد این همه سال م*س*تقل باشی که ما نه ماه دروغ به همه بگیم، نقش بازی کنیم ،بچه خودمون بکشیم...
سردار سریع گفت: بچه امون برای شرایط من سقط نشده برای سلامتی تو سقط شد.« یکه خورده و آزرده گفتم»: -حالا تقصیر منه ؟«هل شد و عصبی گفت»: نه !تقصیر منه ،منه لعنتی ، چرا باید اینطوری میشد؟!
کاش پانته آ سه سال قبل خ*ی*ا*ن*ت میکرد، سه سال قبل با تو آشنا می شدم، سه سال قبل زندگیمونو شروع میکردیم.
گاهی اتفاق های تلخ باید بیفتن تا اتفاقای بد تر نیافتن من حاضر بودم اون موقع ها پانته آ منو ول می کرد اما تورو صحیح و سالم می داشتم که کمر و صورتت اینطوری نشده باشه؛ بچه هامونوبا دست خودم نکشم...
تو دردای منو نمیفهمی ،داری با من از ترس حرف میزنی ؟من سرم پر از پشیمانی و پریشونیه، دلم«زد روی قلبش»درد میگیره وقتی تو درد داری وقتی باعث دردات منم. ،وجدانم منو میخوره، چطوری نترسم ؟چطوری جرات کاری رو داشته باشم؟
همه اون چیزایی که بهشون اعتقاد داشتم منو دور زدن مثل پانته آ، مثل مجتبی حتی حاجی که منو تو مشتش گرفته نمی ذاره نفس بکشم، تنها کسی که ازش دور بودم و الان پناه آوردم تویی بعد نترسم ؟!توبودی نمی ترسیدی؟!!
تو عادت داری به ساختن یاد گرفتی من نه آلا، من عادت دارم به ترسیدن ،چون هرچی حاجی بهم داد با تهدید و شرط شروط داد.
من همش ترسیدم که نکنه ازم بگیره ،نکنه تهدیدش عملی بشه، نکنه... نکنه... ولی تو رو نمیتونه بگیره، از این که این طوری وارد زندگی هم شدیم از اینکه من مقصرم هر روز خودمو لعنت میکنم... تو سرم هزارتاحس متضاده... دلم میخواد بخوابم بیست ساله دیگه بیدار بشم وقتی تهدید نباشه .
دلم براش سوخت با غصه نگاش کردم، سرش رو پهلوم گذاشت به پهلو به سمتش دراز کشیده بودیم آروم گفت: شبی نیست که خواب نبینم.، بچه هامونو... یه رویای صادقانه است که منو ذره ذره آب میکنه...
حتی از تو بیشتر اونو من میخواستم، میخواستمش آلا بچه مشترکمون رو میخواستم من مقصرم، من مقصرم ...
موهاشو نوازش کردم تو سر و روان سردار یه آش شله قلم کاری که با این نسخه ها خوب بشو نیست.
حاجی زده سر این پسر رو ترکونده ، همه ی آدما هر چی دارن از پر قنداق دارن از رفتار پدر مادرشون دارن شنیدید میگن فلانی انقد خوبه ولی بچش تو زرد از اب در اومده
اون بچه هفت سال اول زندگیش که لوح سفید بوده پدر و مادر چطوری رفتار کردن که این تو زرد شده ، ترسوندن؟ خشونت داشتن ؟
زیادی آسون گیر بودن زیاد تنهاش گذاشتن تحقیرش کردن ... یه کار ی کردن که الان دارن با ناهنجاری فرزندشون رو به رو می شن خدا که کسی رو مریضو قاتل و جانی و دزد نمی آفرینه ، همه پاک به دنیا میان ... حاجی با اون بکن نکن هاش سردار رو نابود کرده .
از پنجره اتاق نسیم خنک شهریورماه به صورتم میخورد صدای گوشی سردار توی فضا پیچید .چرت نوشین صبحگاهی منو پاره کرد. اما انقدر سنگین بودم که بین این پارگی چرت وصله زدم و دوباره خوابم کرد. اما مگه این سردار گذاشت.
یهو چنان از رو تخت پرید گفت :« آلا!» که قلبم از جا کنده شد و گفتم :
@romangram_com