#آلا_پارت_178

- آقا ارسطو من عذر خواهی می کنم تو به من ببخش داداش ...
سردار از جاش بلند شد رفت دارو های منو آورد و گفت :
- الان قفل میکنه کمرت ؛ بخور...
شهلا - برای بچه ضرر نداره؟
سردار - شهلا حرف نزن ، تو حرف نزن .
شهلا - وا !!! به من چه اصلا .« با اینکه اون لحظه وقتش نبود ولی دلم خنک شد !»
کم کم حال بابا جا اومد ؛کم کم جمع در افسردگی مطلق و غم متواری و فقط منو سردار موندیم ، دلم می خواست با مادرم اینا برم ، اما سردار قشقرق کرد ، یه جوری که یه آن به خودم گفتم «آره خوب تو شش ماهه بارداری نباید بری !...»
روی تخت دراز کشیده بودم ، سردار داشت ظرف و ظروفا رو جمع و جور می کرد ، فکرم پیش خونواده ام مونده بود ، سردار اومد
تو.اتاق گفت : آلا یه چیز بیارم بخوری ؟دارو خوردی
به سردار نگاه کردم و گفت : بیارم ؟
- نه«نگاه ازش گرفتم و گفت»:چرا با من قهر کردی ؟ هان ؟ آلا «اومد لبه ی تخت نشست و گفت»: با توام .
-سردار تو خود خواه ترین آدم روی کره زمینی.
سردار - با من قهر نکن .
- من چی میگم این چی میگه .
سردار - تنش تو زندگی ما هست نمی خواستم اینطوری بشه تو بچه سقط کرده بودی من به زور نگهت داشتم حالا حرص خواهرتو پسر عموی بی مغز منم بشه باری روی بارای دیگه ؟
نفسی بلند کشیدم و نگاه ازش گرفتم ؛ اگر هنوز سقطش نکرده بود م الان اینجا کنار مون بود ... همه چی واقعیت داشت ...تو دلم یه غصه سنگین باقی مونده .
سردار آروم کمرمو ماساژ داد ،نگاش کردم بااخم و گفت :
- حق نداری سر دیگران با من قهر کنی ، بهم نگاه نکنی ، تو آدم عادی نیستی باید بهم حق بدی .
- حقِ لاپوشونی نداری.
- حق هر چیزی که من فکر کنم می خواداین فضا رو متشنج کنه دارم.
پوز خندی زدم و به پنجره و اون پرده ی کلفتش نگاه کردم و گفتم :
- من اگر صورتم داغون نشده بود ، اگر جبر و قضا توی این زندگی نبود تو هم مجتبی و من سلاله .
سردار - تو با سلاله فرق داری .
با حرص خشم نگاش کردم و حق به جانب گفت : چیه ؟! تنها جایی که روزای اول «با کناره ی مشتش رو قلبش زد و گفت :»
- خدارو شکر کردم این بود که غرورت تو رو از همه گرفته بود ، کاری که خواهرت نمی کنه ... «محکم با مشت زدم تو دلش جلوی مشتمو گرفت و با حرص گفت»: شک نکن آلا که اگه به خوشکلی اولت بودی بازم باید پوشیه می زدی .

@romangram_com