#آلا_پارت_177

- با دعوا که حل نمی کنند، اینا سر لج افتادن...
- اون شب روضه خوندم به اینجا نرسه، این خدا ،اگر خداست که من نمیرم ببینم قدیس مجتبی کیه .
سردار لبشو گزید و مجتبی گفت :
آره آلا خانوم راست میگه ،آقای ارسطو پروین خانوم ببخشید که ...
جیغ زدم: بیا برو بیرون روت میشه حرف بزنی ؟
سردار یکه خورده گفت :آلا!
مجتبی اومد بره بیرون گفتم :حیف این پدر ،حیف .
مجتبی -آلا خانوم احترام، سردار هیچی نمیگم و گرنه...دست به کمر گفتم: بگو ،نه بگو ببینم چی میگی؟ چی داری بگی ..
سردارجلوی دهنمو گرفت با عصبانیت گفت :بسه «با چشماش که به خون نشسته بود نگام کرد با صدای لرزون از خشم گفت»: مجتبی برو، نری رگ گردنم میترکه.
«به سردار که از عصبانیت نفس نفس میزد نگاه کردم یه آن هزار تا حس تو دلم بهم حمله کرد اول حرص و ترس عشق، نفرت..» هزارتا حس متفاوت مجتبی رفت بیرون ،دست سردار رو از روی دهنم کشیدم، کمرم تیر می کشید از همون اول تیر می کشید ،داشتم تحملش می کردم اما اون لحظه انگار کشنده تیر می کشید ،چقدر درد با اعصاب و روان آدم را دادوستد داره .
سردار زیر آرنجموگرفت با حرص و صدای خفه گفت:
- خوب شد ؟!! همینو میخوای ؟!
- هیچی نگو ...
مامان -خاک بر سرم ، این دختر حامله است ... سردار ...
سردار - میگم جلوی آلا حرف نزنید ، هیچ کس حرف منو نمی خونه ؟
بابااومد از جا بلند بیاد طرفم داشتم نگاش می کردم ، تعادلشو از دست داد ، دستشو روی سینه چپش گذاشت ، قبل اینکه زمین بخوره حاجی گرفتتش ، منو سلاله باهم جیغ زدیم : بابا؟...
مامان با صدای ما برگشت و گفت : خاک بر سرم ارسطو ... ارسطو ... چی شد ... منو رها کرد طرف بابا رفت ...
یهو تو خونه قیامت شد ... زیر زانوی من خالی میشد ، سردار با هول گفت :
- تو بشین ،تورو قران بشین همین جا ...
- بابام ... وای بابام ...
حاجی - من زیر زبونی دارم ،من دارم ... الان حالش جا میاد باباجان تو هل نکن ، تو هل نکن ...
«توی اون حال دلم برای حاجی سوخت ، فکر میکرد الان عروس بار دارش ، هول می کنه بچش می فته»
بابای بیچاره ام نفس زنان می گفت : خوبم آلا جانم ، خوبم تو نترسی بابا ....
منو سلاله و مامان گریه می کردیم ، بابا رو دراز کردن ؛ شهین خانوم یه آب قندم آورد نمی دونم آب قند ربطی به حال بابا داشت یا نه ولی خوب اینم از رو محبتش بود .
عمو همایون بیچاره نشسته بود بالا سر بابا با غصه می گفت:

@romangram_com