#آلا_پارت_176
سلاله - چه صحبتی ؟من نمیخوام حرف بزنم ،خواهرم حامله است ،نمیخوام عصبی بشه.
سردار-چقدر هم شما دو نفر حرف منو گوش کردید.
- من خوبم، منو بهونه نکنید ،حرف بزنید، آب که از سر گذشت چه یک وجب چه صد وجب، اگه نامحرم جمع منم میرم بیرون بقیه راحت باشن .
تا اومدم بلند شم سلاله گفت :عه !آلا! سردار؟
مامان- نامحرم چیه دخترم، سردار گفت به آلا حرفی نزنید تاقضیه روشن بشه نمیخوام استرس بهش وارد بشه ما هم دیدیم درست میگه ،همه تایید کردیم.
به سردار چنان با حرص خفته و خشم و خط و نشان کشیدم که رنگش برگشت، اینا میگن حامله تو چی میگی بلوا به پا کردی چه حاملگی؟!
سلاله- به هرحال خواهر جون اتفاقی نیافتاد، هیچی پیش نیومد ،حرف رسید به خانواده ها اما به جایی نرسید، چون من باید خودمو جمع و جور می کردم توش نظریه طباطبایی ها باشم ،تازه فقط این نیست...
مجتبی -سلاله خانم بسته دیگه قیامت به پا نکن.
سلاله- عه! حالا که حرف رسید به اینجا قیامت به پا نکنم؟«سلاله به من نگاه کرد و گفت»:دوره برداشته«به مجتبی اشاره کرد» داره مورد من تحقیق می کنه، آلا میفهمی در مورد من تحقیق می کند نه آقاهمایون نه حاج آقا، ای کاش اینا می رفتن خود سرکار آقا رفته بعد نه تحقیق عادی ها...
مجتبی -سلاله این موضوعات به کسی جز ما ربطی نداره، برای چی داری جار میزنی ...
سلاله - چرا ربطی نداره؟! بزار بابات و عموت بدونن ایراد از منه تو که خودت یه پا پیغمبر زاده ای .
مجتبی- لا اله الا الله «مجتبی از جا بلند شد و گفت»: آقاارسطو اجازه میدید...
بابا -نه اجازه نمیدم .« الهی که من بمیرم برات ،صورت بابام گلگون بود ،غرورش رو شکوندن! سلاله با بغض گفت :»
-منو جلوی همه اونایی که باهاشون همکاری داشتم، رفت و آمد داشتم، کار میکردم براشون ...پیش همه سکه یه پول کرد ،جلو ی همه هوار هوار میزد، این شیرین شاهده، شیرین پاشو بگو ،آقا همایون انگو برچسبی نبود که پسرتون به من نزده باشه شیرین نبود منو میزد....
آلا، سردار، سردار تو نمیدونی منو میزد...به من میگه مرد بالا سرت نبود تو رو جمع و جور کنم من آدمت می کنم.
«به مجتبی نگاه کرد ،من به بابام نگاه کردم حس کردم حال بابام خوب نیست »،سلاله با حرص و جیغ و اشک گفت :تو کی هستی که منو آدم کنی؟ من برای خودم خیلی ام!!
هفت سال از تو کوچکترم توی جامعه مردسالار تو ،گلیممو به تنهایی از آب میکشم بیرون مجتبی با حرص گفت: با دوستی با پسرا و مردا ؟
سرمو با ضرب طرف مجتبی برگشت دیگه این ته هر چی بی احترامی و بی حرمتیه! حاجی و عمو همایون با هم داد زدن
- مجتبی!
از جا بلند شدم، سردار هول زده صدام کرد :آلا ...
-هیچی نگو ،آقا مجتبی بلند شو...
سردار -آلا جان... به سمت در رفتم در رو باز کردم و گفتم :
حاج آقا ،عمو همایون احترام تون رو سر من رو چشم من ،دهن آقا مجتبی بدجور بازه ،حرمت خواهرم که هیچ داره به پدر مادرم توهین میکنه ،من نمی زارم ،من نمی زارم، بیرون....
سردار اومد کنارم آرنجمو گرفت با حرص و صدای خفه گفتم:
- حساب تو باشه برای بعد«سردار در رو به طرف بسته شدن هول دادجلوو آروم گفت:»
@romangram_com