#آلا_پارت_171
- میاد اونم ؟!!! یعنی چی ؟! امروز جمعه است ...
سردار - ای بابا گفت میاد دیگه ، وسایل بچه رو کجا بذارم ؟
صدای زنگ اومد و مامان گفت : عه حاج آقا اینان ، ما که راهمون دور بود زود تر رسیدیم ... چیز اینا هم هستند .
- چیز اینا؟! عمه اش اینا ؟!
سردار شاکی گفت : آلا !
مامان بهم نگاه کرد وبا اشاره گفتم : انقدر ازشون بدم میاد «سردار شاکی تر صدام کرد و گفت»: عه! خب دختر عمه هات فضولن دیگه .
بابا از تو اتاق بچه عین سردار صدا کرد : آلا !
سردار با سر اشاره به اتاقمون گرد و گفتم :
- مگه عمت اینا نیستن ؛ مرد ندارن که !
سردارشاکی و باصدای آروم گفت : مجتبی هم هست .
- عه ! چیز اینا یعنی مجتبی اینا ؟ زیر لب غر غر کردم :« قدیم فامیل یعنی پدر شوهر و مادر شوهر ، خواهر برادر ا حالا دیگه پسر عموی شوهر همه جا هست .» خب الان میاد باز این سلاله رو می بینه فیلش یاد هندستون می کنه دیگه .
سردار دنبالم با اخم اومد تو اتاق و در رو بست ویه پیراهن برداشتم و سردار که هنوز پشت در ایستاده بود گفت :
- حرف درشت بار کسی نکن به حاجی و عمو بر می خوره .
- چرا درشت بارش کنم ؟ گفتم ول کن ، ول کرده دیگه کاری ندارم که .
سردار - بزرگتر از تو ، توی این جمع هست .
- ای بابا! من که حرفی نمی زنم ، خودم مدعی این بودم که کسی جز ما چهار نفر نفهمه .
سردار از پشت در بسته ی اتاق اومد کنار و روی تخت نشست و گفت :
- چقدرم تو به کسی حرفی نزدی ، نذاشتی برسیم خونه ، سریع به مامانت گفتی .
- مامانم که کسی نیست.
سردار - آلا خانم ، ما شرایطمون شبیه کسیه که لبه ی تیغه ، کاری نکن که یه شری باشه که اگر خدایی نکرده «با صدای خفه در حالی که به شکمم اشاره میکرد گفت»: این لو بره ؛ شبیه قوز بالا قوز موضوع قبلیش .
دست به کمر گفتم : سردار جان ! من مگه طی این دوماه و نیم حرفی زدم ؟ کاری کردم ؟ والله مجتبی یا سلاله رو دیدم هم به روی خودم نیاوردم ....
سردار - سلاله که باهات حرف نمی زنه .
- حرف می زنه شورش نکن ، سر سنگینه سر اینکه مامان فهمیده حتما .
سردار - یعنی تلفنی حرف می زنید .
به سردار مشکوک نگاه کردم و گفتم : خب آره زنگ میزنه ، زنگ می زنم، خواهریما ....
@romangram_com