#آلا_پارت_170
- چرا عروسی کرده بودیم ، آلزایمری .
سردار-منظور اون یکی عروسیه.
برگشتم نگاش کردم سریع باخنده ب*و*سیدتم و رومو ازش بر گردوندم و یه نفس عاصی کشیدم .....
اون شب که هیچ تا دو سه هفته اصلا نمی تونستم بهش نزدیک بشم و این سردار رو کلافه و عصبی کرده بود ...
باید خودمو پیدا می کردم ، افسار این زندگی دقیقا تو دست من بود،سردار فقط بلد بود دست گل به آب بده ،بی برنامه و راهنمایی تنها کاری که می کرد تخم دوزرده کردن بود !
برای هزارمین بار سعی کردم روی پای خودم بایستم و کم کم تسلی پیدا کنم، برای تسلی تصمیم گرفتم اتاق بچه رو درست کنم چون بچه سردار می بایستی شش هفت ماه می بود، دو ماه فاصله زمانی با اعلام بارداری من داشت ،من باید خودمو سرگرم می کردم، اگر بشینم هی فکر منفی کنم حالم بدتر و بدتر میشه حداقل قضیه اینکه سردار و بدجور بهم دل بسته شده،
به جرات میتونم بگم عاشقمه ، من عهد بسته بودم باخدا !فکر بچه رو نمیکردم گفته بودم سردار !حالا که اون چسبیده به من، من دارم دوری می کنم ...دیگه توان به هم ریختن زندگیمو ندارم ...
اتاق خودم رویکی دو هفته آروم آروم جمع کردم بچه بیاد، نمیتونم خیاطی یا طراحی کنم ...بهتر بود جمعشون می کردم ...روزهای زیادی رو صرفه انتخاب تخت و کمد بچه و لباس بچه.... کردم.
یه جوری خودمو سرگرم این موضوعات کردم که همسان سازی موقعیت یه زن بارداره؛ یه زن باردار در انتظار بچه بهم کمک کنه به خودم بیام .
سردار هر شب میومد می دید اتاق با دیشب کلاً قیافه اش فرق می کنه، بیچاره فقط برای اینکه حال من رو به راه باشه هیچی هم نمی گفت .
از نظر ماهی که وارد شش ماه فرضی شدم ،مجبورا سفارش یه شکم بند دادیم که مقابل دیگران بپوشم ،رفت و امد ها رو هم
۰تا حدودی محدودتر کردیم و هر جا می رفتیم یه پا خونواده هامون می اومدن سردار دوروبرم بود که کسی از خانم ها نخواد شکممو ببینه...
چقدر این نقش بهم لذت می داد حس میکردم توی این لحظه ها من واقعاً بچه خودم تو شکممه دروغ خودمونو باور می کردم چون بهم تسکین می داد .
چیزی که این وسط من حس می کردم ازم پنهان شده ، موضوعی بود که تا من به یه جمع می رسیدم همه ساکت می شدن و لبخند تحویلم می دادن ،
حکایت اون شب که از ظن همه من شش ماه و نیم شده بود و باباو مامان می خواست سیسمونی بیارن که ما جلو تر رفته بودیم به خاطر روحیه من تخت و کمد خریده بودیم ، تنها چیزایی که نخریده بودیم اسباب بازی ... بود ...
بابا بیچاره هم رفته بود کلی لباس و اسباب بازی خریده بود با دلخوری گفتم:
-بابا چیکار می کنی ؟! سردار !
سردار - آقا ارسطو !آخه الان که وقت خرید لباس و اسباب بازی نیست .
بابا- تخت و کمد سهم من بود که شما زن و شوهر رفتید خریدید ، پروین هم گفت شما اسباب بازی هاشو نخرین و لباس با غم گفتم :بابا جان آخه این همه ! خودتون همیشه میگید اسراف ؛روزی و می بره .
بابا لبخند تلخ زد و گفت : این که اسراف نیست ، برای نوه ام می خرم«با غم به سردار نگاه کردم ، سردار سرش به زیر بود»بیچاره بابام ، کدوم نوه قربون شکلت نوه اتو کشتیم این که داره میاد بچه ی نامشروعه دومادته .... البته که سردار میگه نامشروع نیست !
خدا آگاهه هست یا نه! بچه چه گ*ن*ا*هی داره آلا ... ؟ بچه ی من چه گ*ن*ا*هی داشت ! نفسی با غصه کشیدم و مامان با ذوق گفت : باید اسم انتخاب کنید ، انتخاب کردید ؟!
سردار - آلا باید انتخاب کنه .
سر بلند کردم به سردار نگاه کردم ، لبخندی خجول بهم زد و گفتم :
- سلاله کجاست ؟
بابا- میاد اونم .
@romangram_com