#آلا_پارت_167

دستمو طرفش دراز کردم و گفتم:
بمون،میترسم...
سردار - پشته همین درم، صدام کنی میام .« سرم رو ب*و*سید و گفت»: دوستت دارم. «با بغض و حسرت موهامو نوازشی کرد و رفت»...
دو روز بعد از بیمارستان مرخص شدم سردار به همه گفته بود، می ریم سفر... برای اینکه با خانواده خودش توی یک محل بودیم به جبر واقعاً رفتیم سفر، اما جای زیاد دوری نرفتیم تا کردان کرج رفتیم یه جا رو اجاره کرد...
یه باغ پر از درخت و میوه و رودخانه... یه ویلا چند طبقه وسط یه باغ بود ...
انقدر حالم بد بود که فقط می تونستم بخوابم و به یه جازل بزنم ...افسردگی حاد گرفته بودم، سردار بلد نبود کاری کنه که حال من خوب شه بدتر اونم خودشو باخته بود، همون یه کم پویایی که داشت باحال من به صفر رسیده بود نه اون حرف میزد نه من اما یه چیز متفاوت بود
اینکه عین مار دورم فقط می پیچید، عین بچه ای که مادرش بی جون و بی حاله و بچه کاری از دستش بر نمیاد ولی داره دور مادرش فقط بال بال میزنه؛
مهم نیست اون مادر کیه، چه شکلیه ،چه حالی و چه وضعی داره، اون بچه فقط میخواد مادرش بهش برگرده تا اون به زندگیش ادامه بده.
سردار پایین تخت نشسته بود، موهامو از دورم کنار زد ،دستامو گرفت صدام کرد و گفت:
آلا ...آلاجان ...من دارم دیوونه میشما... من بلد نیستم کاری کنم که حالت خوب بشه، بهم بگو چیکار کنم، آلا این حال و روز تو داره منو میکشه ...
نگاه از دیوار گرفتم و بهش نگاه کردم، ریش درآورده بود، موهاش به هم ریخته بود ،شبیه عزادار ها بود...
- به خدا آلا، ادامه بدی من خودمو می بازم.
با زبون پوست لبمو ترکردم و گفتم:خوبم .
سردار دستمو ب*و*سید و گفت :پاشو بلبل زبونی کن ،هی سردار سردار کن ،حرصمو در بیار ...به جون آلا نفسم میگیره این طوری.
نالیدم: نمیتونم .
سردار -چیکار کنم برات خانوم ؟«با بغض نگاش کردم جلوتر از من اشک تو چشماش جمع شد و گفت»:آلا گریه نکنی ها ...
تو قوی هستی، توهمیشه ساختی ،تو همیشه کنارم بودی... اینطوری نکن خوشگلم ...« موهامو نوازش کرد ،دستشو پس زدم؛ به پهلوی دیگه رفتم و پشت کردم بهش ، اومد پشت سرم دراز کشید و بغلم کرد و گفت»:
باشه قهر کن ،پشت کن ؛حرف نزن اما خوب باش، به خودت برگرد یه هفته گذشته .
-می خوام تنها باشم .
سردار نوچی کرد و همونطور همون جا موند ،بعد چند دقیقه موهامو نوازش کرد و روی شونم فرستاد و پشت گردنمو ب*و*سید؛ با بغض وصدای لرزون گفتم:
- بهم حس مادری دادی و گرفتی .
سردار -یا خدا ...یا خدا...
دلم می خواست نگهش دارم؛ انگار هزار سال بود داشتمش وقتی فکر می کنم دیگه هیچ وقت به دست نمیارمش...
زدم زیر گریه و سردار از جا بلند شد، بلندم کرد به آغوش کشید و دوباره شروع به عذرخواهی کرد ،جیغ زدم:
عذر خواهی تو دردای منو تسکین نمیده.

@romangram_com