#آلا_پارت_166
سردار-اون باید غرق بشه، تاغل وزنجیر تو باز بشه.
تو چی؟!!!!
سردار -من حالا حالا ها اینجا میمونم.
- چرا!! چیکار کردی مگه؟
سردار -خطا کردم ،باسر به روبه رو اشاره کرد
خودمو دیدم که بچه مو مشکی رو تو بغل گرفتم و دارم دم دریای طوفانی دارم زجه میزنم ،غل و زنجیر از پام باز شدو به سرعت نور جزئی از همون منی شدم که جلوی دریا زانو زده بچه مو مشکی رو تو بغلش گرفته و یهو تموم احساسم شد ،احساس غم غصهای که یه مادر به خاطر از دست دادن بچهاش داره...
با تمام قوا هق هق می کردم برگشتم سردار رو تو همون غل و زنجیر دیدم ؛بچه به بغل به طرف سردار رفتم ،همونطور زیر پاش با بچه نشستم و با حسرت به دریا که اروم شده بود نگاه میکردم...
با صدای همهمه به حال اومدم ...
سردار -اووف ...آلا ..وای ...وای !« نفس زنان سرمو تو بغلش گرفت و دکتر گفت:»
-آقا ... پسرجان همین الان برگشته ول کن، خفه شد .
سردار با رنگ و روی پریده گفت :آلا تو منو کشتی .
-چی شده ؟
سردار - از صبح سه بار ایست قلبی کردی ،دارو بیهوشی تاثیر گذاشته .
- سه بار ؟
-ساعت چنده ؟
-هشت شب .
با بغض گفتم بچه کو ؟
سردار به دکتر نگاه کرد و دکتر گفت :تو آی سی یو نباید کسی باشه .
سردار – چند دقیقه فقط آقای دکتر .
دکتر و پرستارا رفتن سردار سرمو نوازشی کرد و گفتم :
-دریا بردش ... دیدم که بردش ... بور بود... شبیه بچگی های خودم که موهام طلایی بود ، هی رفت طرف ...
طرف ...اون دریائه...« سردار با اخم و تردید نگاهم کرد و گفت»: خواب دیدی؟
-شبیه خواب نبود، خیلی واقعی بود... صدات کردم، تورو یکی زنجیر کرده بود... خیلی ترسیدم آب بچه امونو برد سردار... من با تمومه غصه ام ضجه می زدم«با چشمای پر اشک ،تار نگاهش کردم و گفتم :» اما بردتش...
سردار سرمو ب*و*سید و گفتم: دلم میسوزه سردار ...دلم داره می سوزه ،داره آتیش می گیره...
سردار -کاش من می مردم این همه بلا سرت تو نمی اومد که الان نتونم کاری کنم .
@romangram_com