#آلا_پارت_165
منو ببخشید بابایی جونم... اشک های خودمم عینه سیل از چشام می بارید، دستمو روی سر سردار گذاشتم و با همون حالش هی عذرخواهی کرد و اشک ریخت....
موقعیتمون شبیه کسایی بود که میگن بچه هاتون ناقصه باید سقطش کنید، ازیه ور عشق از یه ور عقل که میگه چرا اون بچه باید تمام عمرشو عذاب بکشه ؟!چرا باید محکوم و محتاج به زندگی با دیگران باشه و همیشه منت دیگران روی سرش باشه عقل میگه باید از این بچه گذشت اما احساس نه...
اون شب ،جمع دو نفره ما ،خونه ی کوچیکمون شبیه صحرای کربلا بود...
سردار دستش تا صبح روی شکمم بود و زمزمه میکرد و میب*و*سید عذرخواهی میکرد من خودم هم پا به پای سردار بودم...
اول صبح با کرخی با بی جونی و آه و ناله رفتیم بیمارستان، انگار به پامون آجر بسته بودن ، من خودم که زیر زانو هام همش خالی می شد و سردار زیر بغلمو می گرفت...
-جان؟ جان؟ بریم یه روز دیگه بیاییم؟
- بریم ،دیگه نمیام سردار؛ نمیام.
سردار با غم عالم نگاه کرد و گفت :خدا منو لعنت کنه...
دستمو جلوی دهنش گرفتم و گفتم:نگیا دیگه ... نگو... دلم میلرزه.
روی صندلی بیمارستان نشستیم، دستم تو دست سردار بود ،دستاش یخ کرده بود؛ تو دستای لرزون من بدتر می لرزید...
اسممو صدا کردن با وحشت به هم نگاه کردیم؛ سردار دستمو ب*و*سید و با بغض گفت :
-آلا ببخشید .
با تلخی لبخند زدم و گفتم :سردار یه تیکه قلبمو برای همیشه اینجا جا میذارم.
اشکش از چشمش فرو ریخت ...دستشو رها کردم از جا بلند شدم و به طرف اتاق رفتم ،بی جون و باگریه لباسمو عوض کردم و گان پوشیدم ،دستمو روی شکمم گذاشتم و گفتم:
داری میری پیش خدا؟ بهش بگو دنیامو برگردونه، دیگه نمیتونم ...دیگه نمیتونم... این آخرین دوریه که تو دنیاش بازی میکنم.
عزیز دلم ،چقدر دلم میخواد ببینمت، چقدر دلم میخواست صدام کنی، اصلاً شبا تا صبح برات بیدار باشم، ببینمت که شبیه منی یا بابا سردار ...دستمو به دیوار گرفتم و گفتم :چون میتونستی منو سردار رو برای هم ابدی کنی.
من با همه ی عشقم این خونه رو ساختم ، این اولین باره که این خونه وقتی میره زیر آب که سردار هم با من زیر این آبه .
روی تخت دراز کشیدم ،دستیار وپرستار و دکتر اومدند ...
با چشمای خیسه بسته ، بیهوشم کردن ...
توی عالم بیهوشی یه نوری اومد ... یه نور شدید انگار بُعد زمان تغییر کرده بود ... تموم زندگیم به سرعت نور از جلو چشمام عبور کرد تا رسید به یه نقطه یهو انگار زمان حال و آینده باهم قاطی شد .
مقابل یه دریا دوتا پسر بچه با هم بازی می کردن یکی رنگش بور بود و یکی مشکی ، ایستاده بودم نگاشون میکردم ، اون که بور بود انگار ریزه میزه تر بود و هر دو شبیه هم بودن، هی برمیگشت طرف آب دریا با لگد آب ها رو می فرستاد تو هوا میخندید اون که مو مشکی بود دستشو گرفت کشید عقب و جیغ زد، مامان ؟میره تو آب...
از یه سمت دیگه خودمو دیدم ،صورتم کامل بود همون شکلی که بودم، اگر اون منم ،پس این که داره اینا رو نگاه میکنه کیه ؟!!!
منِ با صورت کامل؛ تا اومدم اون مو بوره رو بگیرم یهویی دریا طوفانی شد و موج بلند زد؛ جیغ زدم: سردار!! اومدم منه شاهد برم کمک به پاهام نگاه کردم دیدم به غل و زنجیره ،منم جیغ زدم :سر دار...
یه دست دستمو گرفت ،برگشتم دیدم سردار کنارمه اونم به غل و زنجیره؛ از ترس و هول زدم زیر گریه وگفتم:
- بچه الان غرق میشه
@romangram_com