#آلا_پارت_164
خدایا بهم قدرت بده بهم یه انرژی بده تا بتونم تصمیم بگیرم، با این اوضاع فعلی و بدن ناقص مونده که فلج بشم ،دکتر راست میگه صددرصد بعد فلج شدن روح و روانم بدتر میشه ، با اون حال مگه میشه بچه بزرگ کرد ،سردار رو با زور به خودم بندش کردم اگر بزاره بره چی؟! نور علی نور میشه ،الان حسم بهش خیلی متفاوت تره... حسرت مادری چی؟!
وای خدا ...وای خدا... کمکم کن... خدایا کمکم کن...
چشمامو روی هم گذاشتم ...یه جا خونده بودم آیت ا... بهجت گفتند که در دنیا گشتن تا معادل صلوات رو پیدا کنند اما پیدا نکردند بس که حد و قدرت صلوات بالاست .
زیر لب صلوات میفرستادم ،صدای باز شدن در ماشین اومد ،نگاه کردم سردار از ماشین پیاده شد به طرف یه مغازه رفت یه بسته شمع گرفت و داخل امامزاده رفت...
خدا منو ببین این زندگی رویای من نیست .
میدونم اینجا جای من نیست.
خدا منو ببین .
خدا منو ببین.
رویامو برگردون به شب هام
من زندگیمو از تو می خوام.
خدا منو ببین ...
از ماشین پیاده شدم و به طرف امامزاده رفتم ؛دیدم سردار یه گوشه حیاط نشسته و شقیقه به دیوار چسبونده
رفتم پشت سرش نشستم پیشونیمو به پشتش چسبوندم و گفت .
اومدی؟
دستامو از پشت سرش دراز کردم دستمو گرفت و گفت :
-آلا اگر الان ما تو جهنم نیستیم یعنی اصلاً جهنم وجود نداره چون ممکن نیست جهنمی باشه که از موقعیت الان ما اوضاعش بدتر باشه؛ دارم از درون خون خودمو میخورم، اگر اونشب حالم خوب بود، اگر با پانته آ دعوا نمی کردم و بعد از اون زهر ماری رو نمی خوردم و پشت فرمون نمیشستم الان تو سالم بودی ،الان بچه هامونو از دست نمیدادیم ،الان امشب جشن داشتیم، چون زن من بارداره؛ زن من ...
شاید این احساس اگر یک جور دیگه توی یه موقعیت دیگه به وجود می اومد الان همه چی عوض می شد... انقدر تو هر گوشه ی این جریان مقصرم که حس قتل خودمو دارم ...
«قلبم فرو ریخت سر از پشتش برداشتم و با صدای لرزون گفتم»:
- می خوای جونمو بگیری.
سردار تو جاش جابه جا شد و به طرفم برگشت با حسرت نگام کرد و گفت :
آلا یه چیزی بگو ...بهم راهکار بده ...بهم یه حرفی بزن دارم دیوونه میشم... نمی خوام حتی یه خش کوچیک روی تنت بیوفته ،برای من تو بیشتر مهمی تابچه هامون .
به قول دکتر شاید علم پیشرفت کنه یه اتفاق جدید،یه تکنولوژی جدید همه چی و تغییر بده... اما من تورو از این حد توان هم ساقط کنم ،محاله بتونم تو رو ببینم و خودم به زندگیم راحت ادامه بدم از وجدان درد می میرم .
دستمو روی قلبش گذاشتم ...برای این قلبشه که عاشق قاتلم شدما...
دستمو گرفت ب*و*سید و های های زد زیر گریه سرشو تو دامنم گذاشت و می گفت:
بابایی ببخشید... عاشق اینم که تورو آلا به دنیا بیاره... عاشق اینم که با تو خونوادمون کامل بشه... اما باید برت گردونیم، تقصیر منه ...من، تقصیر منه...
@romangram_com