#آلا_پارت_163
آروم با ما مشت میزدم به سینه اش و میگفتم : حالا چطور بکشمش؟ به خاطر خودم، به خاطر تو بچمونو چطوری بکشم؟
سردار هم پا به پام گریه می کرد ....نمیدونم چند ساعت توی ماشین بودیم، سردار با یه صدای گرفته ای گفت: زنگ میزنم دکترت.
پاکت جواب سونوگرافی اصلیمونو باز کردم. به عکسش نگاه کردم، دست روش کشیدم. حسرت چنبره زد روی قلبم . چطوری میشه کشتش؟! با قلبم چطوری کنار بیام؟ یه سکوت تلخ توی وجودمو گرفته بود ... سردار زنگ زد دکترم بهش گفت:« باردارم »دکترم سریع گفت برم که گواهی بده برای سقط...
م*س*تقیم رفتیم مطبش، بین مریضا از ابتدای ورود فرستاد رفتیم داخل اتاقش تا دکترمو دیدم زدم زیر گریه یه مرد شصت ساله بود بلند و جدی گفت:
- برای من گریه نکن چلاق و علیل بچه بزرگ کنی که پس فردا تف بندازه تو صورتت تو چه گلی به سرپدرو مادرت زدی که این بزنم تا بد و خوبو تشخیص بده میذارتت سر کوچه میگه چلاقی بلای جون منی ،میفهمی چی میگم یا نه؟! تو یه ناتوان جسمی معمولی نیستی، واقع بین باش اون بیرون هزار نفر بدون دست بدون پا بچه بزرگ میکنند ولی اونا شرایط فعلی تورو ندارن.
از دست دادن توان حرکتی تو از همه بدتر برای تو که تازه دو سالو خورده ای این اتفاق برات افتاده شبیه یه سونامی روانی می شه این بچه مسئولیت داره، هنوز سنت کمه، علم پیشرفت میکنه، ده سال بیست سال دیگه هم می تونی بچه دار بشی هر وقت علم پیشرفت کرد خودت حامله شو،
برو رحم اجاره کن به سردار نگاه کرد و گفت: نداری مگه ؟! شده صد میلیون بده یه زنیو بیار بچه هاتو به دنیا بیاره زدی ناقصش کردی حالا بلا هم سرش بیار .« سردار مظلوم با بغض گفت»:
سردار - مگه من گفتم نمی کنم ؟!
دکتر -این خطای توئه،من گفتم مواظب باشید.« شاکی تر گفت»:سریع می بری بیمارستان می خوابونی سقط کنند،به دکتر مغز و اعصابش نامه می دم با دکتر بیهوشی برای سقط صحبت کنه از کمر بی حسی نزنند یه داد زد: از ترس شونه هام پرید: برای من اب غوره نگیر .
سردار شونه هامو در دستش گرفت و دکتر گفت: برید خونه واسه بی فکریتون گریه کنید ، مثلاً جوون های تحصیل کرده اند؛ میری دستگاه هم میزاری که تکرار نشه.
سردار سرمو ب*و*سید آروم گفت: باشه آروم باش...
از هق هق نفسم بریده بریده شده بود.
دکتر- صبح میری می خوابونی ها، نخواستی اون بچه رو سقط کنی دیگه پیش من نیا، این نامه رو ببر بیمارستان.
سردار - بعد سقط بیارمش اینجا؟
دکتر - خودم بیمارستانم بعد از سفر میام، رو کرد به من و گفت:پاشو جمع کن خودتو.
- شما بچه دارید .
دکتر - آره دارم ،هر سه تاشون رو انداختم اون سر دنیا، شر شون کم بشه مرده شور ریخت شونو ببرن نه خیر شون می رسید، شر شونم نرسه ؛شوهرت که وضعش خوبه خیلی دلت بچه می خواد برو از پرورشگاه بیار آخر ت تو بخر،
اونا وفاشون بیشتر ؛دختره با این همه دارو و اوضاع وخیم برای من حامله هم شده زار هم میزنه.
سردار زیر آرنجمو گرفت و از جا بلندم کرد و دکتر گفت :
نرفت زنگ بزن به من .
سردار سری تکون داد و تشکر کرد و رفتیم بیرون ، مریضا با تعجب نگامون میکردن ، دکتر وحشی انقدر هوار هوار کرد همه فهمیدن! رفتیم تو ماشین با گریه گفتم :
چرا!چرا ...هیچی ...هیچی نمیگی سر من داد میزنه ؟
سردار دستمو گرفت ب*و*سید و ماشین و روشن کرد ،خودش بدتر از من بود که نمیتونست حرف بزنه با همون حال گفتم: بچه رو ...بچه رو پانته آ... نده بچه امونو...بچه امون الکی الکی...
سردار - پانته آ،هم نده این بچه نباید به دنیا بیاد ،فلج میشی آلا ...تو رو خدا بفهم ...تو رو خدا کنار بیا....
جای خونه سر از کوچه ی امامزاده صالح درآوردیم ،زل زده بودیم به اون در فلزی کرم رنگش نه سردار ناداشت از ماشین پیاده بشه نه من همینجوری زل زده بودیم به در، ملت میرفتن و میومدن و ساعتها میگذشت و ما همونجا نشسته بودیم دستم روی شکمم گذاشتم ،چطوری یه مادر میتونه بچه اشو بکشه ؟
@romangram_com