#آلا_پارت_162
حاجی - باشه بابا جان بذارید برن خونه ی خودشون،بچه هول کرده اون صدا رو شنیده. پیش هم باشن بهتره، پروین خانم ما میرسونیمتون.
مامان صورتمو ب*و*سید و نگران گفت :
- سردار حال بچه ام بده.
سردار - من حواسم هست پروین خانم .
حاجی - پروین خانم ، شوهرش پیششه نگرانش نباشید.
شهین خانم - بله، بله سردار حواسش هست.
اونا رفتن طرف ماشین حاجی و ما طرف ماشین خودمون. سردار صرفا بغلم کرده بود و منو دنبال خودش میکشوند، شقیقه امو ب*و*سید و گفتم:
-بریم به همه راستشو بگیم.به خاطر این بچه می گذرن.سردار به خدا به خدا از بچه ی تو هم عین بچه ی خودمون مراقبت میکنم.
سردار وارفته گفت : چی میگی؟
«ایستاد و نگام کرد و گفت»: فلج میشی، تو نمی تونی حامله باشی...
با گریه گفتم : می خوامش.... می ...خوا....مش.
سردار در ماشینو باز کرد، تو ماشین تا نشستم عین بمب ترکیدم و های های گریه میکردم...
-بعد اون روزهای بد،بعد از اون همه عقل، این بچه اومده ....از تو...تو وجود من.... این زندگی ماست....تو و من با هم ساختیم، زندگی رو که شبیه حباب بود ساختیم.
سردار - عزیز من ...نمی....تو....نی.... تو نمیتونی.
با هق هق گفتم : میتونم .
سردار- فلج بشی؟ به چه قیمتی؟ بشینی تو خونه که بچه داشته باشیم ؟ مگه اون بچه ی تو نیست؟
- نه... این «اشاره به شکمم»این بچه ی منه، بچه ی من و توئه.
سردار – نوچ«به طرف دیگه نگاه کرد و گفت»: تو الان سه هفته ات نیست چهار ماه و نیمته.
- بریم، من به حاجی میگم .
سردار داد زد: من بچه ای که تو رو زمین گیر میکنه نمیخوام .
- از پس کارام برمیام.
سردار با تعجب گفت:به قیمت فلج شدنت؟ زده به سرت؟!! احساسی برخورد نکن، آلا فلج میشی می فهمی؟
با گریه گفتم: نه.
سردار سری تکون داد و با غصه نگاه ازم گرفت وآرنجش کنار پنجره جک زد و چنگشو توی موهاش فرو کرد و با صدای گرفته و هق هق گفتم: چطوری بکشمش؟
سردار برگشت نگام کرد، چشماش غلتان خون بود .سرمو توی بغلش کشیدو ب*و*سید و گفت: تقصیر منه...خدا منو بکشه که همیشه عذابت میدم .
@romangram_com