#آلا_پارت_161
دست سردارو محکم میون دستام گرفته بودم، سردار آروم زمزمه کرد:
- باید حرف بزنیم... آروم باش...
مثل روز برام روشن بود که سردار نمیذاره این بچه به دنیا بیاد. همه جا پر کرده من چهار و نیم ماه پیش باردار شدم .یهو بچه که نمیشه ۴ ماه و نیم دیرتر به دنیا بیاد.مثل فیلمم من؟! که ۱۲ ماه چه بسا بیشتر حامله باشم. دستمو روی شکمم گذاشتم ، سرم پر از هوا بود، چرا خدا اینطوری میکنه ؟! برگه امتحانی هاشو داره فقط زیر دست من میذاره.اینو چطوری حل کنم؟ این بار من نیستم .بچمه... بچه ای که از سرداره... از یه عشق به سختی شبیه عشق شد...
من که فاخته نیستم، شبیه پانته آ ! اگه اون بچه رو نیارن که من بچه امو الکی از دست دادم.... ولی اگر فلج بشم چی!؟به پاهام دست زدم ، علیل بشم، با این صورت همین مونده علیل بشم... آلا می خوای زنده زنده خودتو بکشی!؟
چشمام می سوخت...انگار از درون داشتم گریه میکردم ،دلم میخواد فرار کنم ... فرار کنم برم... برم یک جایی که کسی نباشه... از این بهاری که داره میاد متنفرم.... متنفرم ....
سردار دستاشو دور شونه ام انداخت .جلوی حاجی!؟ بهش نگاه کردم. چشماش سرخ بود...
با غم سنگین و سختی نگاهم کرد .قدِ من عزاداره!؟ قدِ من .... اینقدر که تصمیم داره جلوی همه بهم تسکین بده !؟ کار شاقی نمیکنه نه. اما اون روبرو حاجی نشسته که سردار به آتیش عقیده ای که بهش داره هر دومون... نه هر سه مونو سوزونده.... آروم زمزمه کردم.
- دارم آتیش میگیرم.
سردار نوک پنجه های دستشو که دور بازوم بود فشار داد و نگام کرد،آروم تر گفت :
-گریه نکنی ها.... اگر اشکت بریزه ،من هم خودمو همین جا جلوی چشم همه میبازم.
نمی خوام ازش بگذرم...
«سردار وا رفت... واااا... وایی رفت که حس کردم نفسش از حالی که داشت بالا نمی اومد.»
دستیار دکتر سونوگرافی اومد و جوابو بهمون داد. دوتا، اولی که داد، زمزمه ای با سردار کرد و بعد دومی رو داد و سردار به هر چهار نفرمون گفت : بریم.
اومد طرفم ، زیر آرنجمو گرفت، چشمم به اون جواب بود، سردار با صدای گرفته گفت :
- دکتره گفت نمیخواد پس بیارید جوابو... یارو دید ته بدبختیم پوزخندی زهر زد و گفت : شیادی کیلو چند؟
سر بلند کردم. مادرامون و حاجی داشتن با ذوق اون عکسو نگاه میکردن. زیر زانوم خالی شد.... این بار نه برای کمردردم....برای کمر شکستنم.... سردار آروم باهول گفت : آلا!
نگاش کردم با التماس گفتم : سردار من می خوامش.
سردار که پشتش طرف مادرامون و حاجی بود، پلک زد و اشکش ریخت...در این حد خیلی واضح میدونستم تصمیم چی میخواد بشه که هنوز به ساعت نرسیده داریم زار میزنیم ....
سردار- بریم خونه ...بریم خونه امون...
حاجی- سردار....آلا خانم، بریم ناهار ....
سردار - حاجی شما برید من آلا رو ببرم خونه خسته شده .
مامان - ای وای ....ای وای مادر ....بریم خونه ی ما.
شهین خانم: نه اونجا پله داره بریم خونه ی ما.
سردار - نه خونه ی خودمون راحتیم، بریم خونه...
«آروم تر از صدای قبلیش گفت»: خودم بالا سرش باشم
@romangram_com