#آلا_پارت_160

سردار- هیچی ...هیچی نگران نشید .
حاجی- بشونش سردار ....بچه چیزیشه؟
سردار - نه ...نه ....خوبه... یکم آب بدم....
شهین خانم - من میدم ....تو هواشو داشته باش.
مامان - چی شدی دخترم؟ چرا حالت بد شد؟ تو شاخ شمشاد رفتی تو اتاق چرا پژمرده برگشتی؟
سردار - چیزه....یه لحظه دستگاه یه صدایی داد...آلا ترسید فکر کرد صدای قلب بچه است... از این بوق های ممتد...هول اونو کرده....
مامان - خب صدای چی بود؟
سردار - نه صدای قلب بچه نبود، آلارم دستگاه بود .
مامان - الهی من بمیرم بچه ام هول کرده.
حاجی لیوان آبو از شهین خانم گرفت خودش آورد دم لبم گرفت، بغضم داشت میترکید، نمیخوام بچه امو سقط کنم.
به حاجی نگاه کردم نگران نگاهم می کرد و گفت : آب بخور بابا جان نفست بالا بیاد.
«سردار لیوانو گرفت، پوشیه امو یکم کنار زد، دست راستمو توی دستش گرفت .بازم دستش سرد بود .یخ کرده بود»....با لحن دلجویانه گفت : یکم آب بخور....
مامان آروم پشتمو ماساژ داد و گفت : مادر تو باید مواظب اون بچه باشی .یهو میترسی خدایی نکرده یه اتفاقی میفته ها!
حاجی - کی حاضر میشه جواب؟
سردار - صدا میزنند .میخواید شما برید ما میایم .
حاجی - نه ما اومدیم عکس نوه امون رو حداقل ببینیم.
سردار- باباجان عکس سه در چهار که نیست.
حاجی - هرچی ...خودت اون تو دیدیش خیالت راحته .
سردار نوچی کرد و کنارم نشست . بقیه هم برگشتن سرجاشون .
سردار آروم گفت :آلا!
- سردار این بچه ماست .
سردار - تو که نمیتونی نگهش داری. تو دو کیلو وزن برات سمه. چه برسه چند کیلو رو تحمل کنی. فلج میشی.
بهش نگاه کردم .چشمام پر اشک شد. دستمو گرفت، آروم زمزمه کرد: قربون چشات برم. نکن. حواسشون اینجاست.
بریم با...با دست خودمون.... بچه امونو بکشیم؟! دلم ....دلم نمیاد.
سردار - مگه من دلم میخواد ؟! مگه من پدرش نیستم؟

@romangram_com