#آلا_پارت_159
منو سردار یه چیز در حد شوک و فریاد گفتیم : حامله!؟؟« یکه خورده به سردار نگاه کردم و سردار گفت»: میگه حامله ای!؟
قلبم تو گوشم میزد ، دست گذاشتم رو شکمم و دکتر گفت :
-با وضعیت کمرت بارداری برات خیلی مشکله و ایجاد میکنه.
سردار - چند ...چند....« برگشت به اون دستیار دوم دکتر گفت»: خانم یه صندلی می دید به من؟
دکتر با تعجب گفت : پسر تو چرا اینطوری هستی ؟خانم یه صندلی بیار.
مشتمو جمع کردم، حامله ام... بچه ی خودمو ....بچه مشترک من و سردار.... اینجا تو وجودمه... زنده است، داره بزرگ میشه ....بچه ی من، تکه ی وجودی منه....« دستمو روی پیشونیم گذاشتم و دکتر گفت»:
- حدود سه هفته است.
سردار -ای وای آلا سه هفته است... ای وای!
به سردار نگاه کردم، رنگش پریده بود ، انگار نفسش بالا نمیومد. محتاج نگاهم میکرد، شک نداشتم روش میشد غش میکرد. با لکنت گفت : آلا..آلا چیکار باید ... باید کرد ...
دکتر از جا بلند شد و گفت : من هردو سونوگرافی رو میزنم براتون .برید با دکتر خودتون صحبت کنید.من گواهی خودمو میزنم.
سردار- چه...چه صحبتی؟
دکتر - که توانایی نگهداری بچه رو داره یا نه.
سردار وارفته به من نگاه کرد و گفت :آلا چیکار کنیم؟
دهنم تلخ بود، زبونم به سقف دهنم چسبیده بود. مغزم هم قفل کرده بود. با صدای گرفته گفتم :
- دستمال بده...
«سردار از جا پرید روی شکممو پاک کرد»
سردار زیر لب گفت :
- نور علی نور شد!
- بچه داریم.
سردار با صدای خفه و لرزون گفت : یا علی... آلا!
با بغض نگاش کردم و سردار وارفته گفت : آلا تو رو خدا !
کمکم کرد از جا بلند شدم دستمو روی شکمم گذاشتم ، الان اینجاست ، با همون سرداری که قاتل زندگیم بود یه بچه ی مشترک داریم... یه دلیل مهم برای اینکه این احساس های تازه شکل گرفته محکم بشه ، عشق بشه... بچه امون....بچه امون...
تا از اتاق بیاییم بیرون ، برای راه رفتن به کمک سردار نیاز داشتم. سردار آروم زیر لب گفت :
-آلا تو رو خدا ...الان میفهمند...
مامان و شهین خانم تا ما رو دیدن با وحشت از جا بلند شدن و اومدن طرفمون و مامان با نگرانی گفت : چیه مادر؟ چی گفتن؟؟
@romangram_com