#آلا_پارت_157
«یکه خورده گفتم»: بد بود نه؟ با اخم گفت : لبمو پاره کردی. آلا! یه وقتایی شورشو بد جوری در میاری.
دست به لبش زد ، دستشو پس زدم و گفتم : صبر کن.
این بار با طمانینه ، آروم ، ریتمیک، نوازش گرانه با اینکه وقتی خودمو کش میدادم به سمت بالا کمرم تیر می کشید با لمس جزء به جزء بالا تنه اش، جوری که نفسش به شماره افتاده بود ، گاهی گرم ، گاهی با شیطنت، گاهی رمانتیک میب*و*سیدمش ، کمرمو محکم گرفت بلندم کرد ، انگار یه آن اختیار خودشو از دست داد ،«گفتم : الان که دیگه به فکر کمر من نیست میندازتم رو تخت و شیرجه میزنه من به دو قسمت مساوی له میشم.»
جیغ زدم : سردااار .
«گذاشتتم زمین و با غرغر گفتم»: صبر کن.
سردار - ترک خوردم اینقدر سرد و گرمم کردی اَه ! اصلا نمیخواد.
«اومد بره آرنجشو گرفتم و گفتم»:
- میخواستم بهت بفهمونم که تو دقیقا مثل اون حالت تهاجمی و سریع باهام رفتار میکنی ، ولی من ازت مثل این حالتو میخوام فهمیدی! جای سردی و گرمیت یکم فکر کن.
سردار شاکی گفت : نوچ ! وسط این فکر میکنند؟! توفکرت باید تو هر حالتی کنتور بندازه ؟!
سری تکون دادم و گفتم : واقعا که سردار! جای این تخس بازیت ، گوش کن چی کار کنی هم تو حالت بهتره هم من. تو همه ی دادگاهها پر از مردا و زن هایین که میتونن درخواستشون رو به هم بگن. اما مثل تو فکر میکنند امپراطورن و آخرشن.
از اتاق اومدم بیرون .رفتم شام درست کردم .همه ی فکرم درگیر رابطه سلاله با مجتبی بود ! سلاله تا یه جا گیر می کنه ، توی کاری توی قراردادی، سریع با یارو طرح دوستی میریزه ، کلکسیون شماره پسر داره و دوست پسر، بعد بیاد زن مجتبی بشه؟! مگه اون بلده ترک کنه این رفتارا رو ! وای اگه زن مجتبی بشه چی؟ خدایا فقط بهم بخوره بره پی کارش...
همین طوری فکرم درگیر بود که سردار اومد تو آشپزخونه یه نیم نگاه بهش کردم اومد یه لیوان آب بخوره .آره آب بخور مغزت باز بشه ،لامصب حاجی توی این قضیه هم شیوه اشو تو مغز سردار کرده؟!
زیر گازو کم کردم که غذا جا بیفته که سردار از پشت بغلم کرد .خنده ام گرفت مشتاق بودم ببینم پیشرفتی کرده یا نه .چهار ماه قبل حتی این شیوه ی زننده اش هم برام خیلی عالی بود چون توقعی ازش نداشتم ولی الان فرق کرده!
موهامو کنار زد پشت گردنمو ب*و*سید، گوشمو، زیر گردنمو، سعی میکرد خیلی با دقت به تک تک اعضای بدنم توجه کنه یک جوری که تا یه عضوی رو یادش میرفت از اول شروع میکرد.
صد بار می خواستم بزنم زیرخنده اما جلوی خودمو گرفتم.... یعنی با پانته آ هم همین طوری رفتار می کرده ؟! یا با من اینطوری بود ؟!
اینطوری رفتار میکنه . اون وسط خم شد تازه پنجره رو هم از پشتم بست .برای اولین بار که تغییر کرده بود .خوب عمل می کرد. نه هنوز اون طوری که من می خوام اما بهتر از قبل بود... بهم حس بهتری میداد وقتی رابطه رو رمانتیک میکرد...
تغییر در عملش باعث شده بود خودش هم حس رضایت بهتری کنه ، این حس رضایت تو رفتار خودش هم تغییر ایجاد کرده بود انگار به مرور داشت وابسته تر می شد .وابستگی که همراه با دلبستگی بود و اینو من خودم بهتر از خودش می فهمیدم .
تا سردار بتونه پزشکی پیدا کنه که قبول کنه یه سونوگرافی از شکم بکنه و اما جواب سونوگرافی یه خانم ۴ ماهه باردارو بهمون به نام من بده ، نزدیک دو هفته طول کشید .تازه اونم با شرط و شروط گرفتیم که هر مشکلی پیش بیاد سردار پاسخگو هست .
پول اضافه به دکتر داد و جوابو پس از نشون دادن در همون مطب به خانواده ها ، برگردونیم به خود دکتر ، در حین سونوگرافی کسی وارد اتاق نشه...
اون روز که رفته بودیم سونوگرافی حاجی و شهین خانوم و مامانم هم بودن. رنگ سردار عین گچ بود. آروم سقلمه ای بهش زدم و گفتم :چته؟
سردار - خراب نشه .
-ای بابا ! خراب چی بشه ؟ اینکه رنگ و روی تو لو بده. به مادرامون نگاه کرد که امان به هم نمیدادن ، تند تند حرف میزدن.به حاجی نگاه کرد سرش تو گوشیش بود و گفتم : تو فقط داری سکته می کنی . همه تو هوای خودشونند.
منشی صدا کرد : خانم همتی.
منو سردار بلند شدیم و مامان گفت : ما نمیشه بیایم داخل؟
دستیار - نه خانمم نمیشه، صد نفر که نمیان فقط همسرشون اگر خواستن...
@romangram_com