#آلا_پارت_153
سردار شاکی گفت : اصلاً اجبار بود .... اجبار بود ...« یکّه خورده به سردار نگاه کردم و گفت»: من تاوان کارمو دادم. اما همین تاوان تنها نقطه ی زندگیم بود که من توش خودم بودم که زندگی کردم.
آلا از حرف مردم دست بردار، حرف مردم تورو داره عین خوره میخوره، تو هم خودت باش بدون حرف مردم....
با بغض به سردار نگاه کردم و گفتم : نمیتونم.... نمیتونم....
سردار شونه هامو میون دستاش گرفت و گفت : داره یه بچه بین ما میاد، یه بچه که از تو نیست، ولی به نام توئه، قراره زندگیمون بشه. اون اتفاقو بریز دور.
ما همه چیو ساختیم . شاید شبیه افسانه است اما ما عملیش کردیم . ما ثابت کردیم . حداقل به خودمون که هیچی صد در صد نیست. اون چیزی که من بهش میگفتم عشق ، شبیه یک سیاهچالی بود که الان فهمیدم که به اون عشق نمیگن.
من صد در صد بهش ایمان داشتم. تو به خوشگلیت صددرصد مطمئن بودی. من به اعتبار مطمئن بودم. الان کدومو داریم ؟ جز هم هیچ کدومو ، هر آن ممکنه همه چیز به هم بریزه...
آلا ما دو نفر از جنس غرور بودیم و زندگیمون تکون خورده... این اتفاقو بذار کنار اونی باش که تو خلوتمون هستی.اون طوری که من حس می کنم عشقی از دست ندادم بلکه برعکس حس دوست داشته شدن دارم . حسی که هرگز نداشتم و براش توجیه می آوردم.
الان بی دلیل حس می کنم یکی خودِ خود منو دوست داره . خیلی فرقِ بین اینکه کسی تو رو با داشته هات بخواد و کسی خودتو بخواد. میفهمی؟ این تنها برای من نیست برای تو هم هست ؛ قبلا اگر کسی عاشق و شیدای صورتت میشد و بعدش تو تصادف میکردی ترکت نمیکرد؟ هان؟
«تنم از این سوال سردار لرزید حتی فکرشم آزار دهنده است. آزار دهنده تر از واقعیت زندگی من»
سردار با صدای آروم تر گفت : ولی من اولش به جبر ولی بعد به خواست خودم. تو رو دیدم، توی درونتو . چون همونطور که تو جز من چاره ای نداشتی منم جز تو چاره ای نداشتم. اما باعث شد به خاطر این اجبار چیزای دیگه ای به دست بیاریم.
شاید اینم صد در صد نباشه همونطور که برای تو نیست. تو هم گاهی میگی کاش میشد خودم انتخاب کنم .کاش شوهرم شبیه فلانی بود. کاش ... کاش ....
اما چیزی که اونا ندارند و ما داریم خود واقعی همدیگه است. بگو مردم گور باباشون به حرف های سلاله فکر نکن .الان تو زندگی داری.
همون زندگی ای که خواستی. تلاش کردی به دست بیاری.تو منو به راه آوردی .منو گرم خونه ام کردی. دلمو گرم خودت کردی. حدّاقل میگم اعتبارم بره آلا هست.
میفهمی آلا این حرف حرف یعنی چی ؟! همش میگم آلا یه فکری داره همیشه.آلا درستش میکنه... چه اهمیتی داره که سلاله یا خواهرای من یا ... هر کسی دیگه چه فکری در مورد نحوه ازدواج ما میکنه.
سرمو به زیر انداختم. زل زده بودم تا حالا به دهن سردار. حرف های دلم را گرم کرده، اما افکارمو نه! به حلقه ام نگاه کردم .... آدم هیچ وقت نباید راز دلشو به کسی بگه حتی خواهر و مادرش... انسانِ دیگه انسان. یه روز یه جا میزنه توی سرت یه جوری که فکرشم نمیکنی.
سرمو بلند کردم گفتم:
- من به بابام میگم
سردار - من خودم با عمو همایون و حاج بابا صحبت می کنم، به پدرت نگو. درست نیست.
- چرا درست نیست. یه خط و نشون برای سلاله بکشن.
سردار - خود حاجی و عمو درستش می کنند.یا این وری یا اون وری.
بزنه زیرش چی؟ اونوقت بابا تو بکش وسط، الان بزار به شیوه ی خونواده ما پیش بره .
- سلاله به درد مجتبی نمیخوره.
سردار جوابی نداد و گفتم : سردار ! میشنوی؟ سلاله شیطونه.
سردار - مجتبی هم انقدر که تو فکر می کنی بی دست و پا نیست .
- ای بابا! سردار سلاله، آلا نیست چادر چاقچور کنه یا مثلا بشینه خونه یا...
@romangram_com