#آخته_پارت_70


- شرطی دارم، اگه بابا شرطم رو قبول کنه منم حرفاشون رو قبول می‌کنم.

سیدمصطفی انگار چیزی در نگاهم دیده باشد با تردید پرسید:

- میشه بپرسم اون شرط چیه‌؟!

- می‌خوام توی حرفه خودم کار کنم.

سیدمصطفی همراه نفس عمیقی دستی به ریش‌های مخلوط سیاه و سفیدش کشید و گفت:

- شغل مناسبی برای یه دختر هست؟!

- از نظر شما بزرگ‌ترها تمام کارهای این شاخه مناسب نیست! ولی منم می‌دونم پدر از خرج و مخارج خواسته‌های من برنمیاد و دعوا زور گفتنا باز شروع میشه! خودم باید یه کاری کنم. در ضمن اونقدر بزرگ شدم که بتونم درست و غلط رو تشخیص بدم.

- اشتباه شما جوونا دقیقا همینه! کی گفته بزرگی به سنه؟ محمد پسر بزرگ منه ولی از نظر من مهدی کامل تره. محمد با نخر ارز قیمت اجناس مغازش رو می‌بره بالا هرچند ارزون خریده باشه، بهونشم اینه زندگی منم خرج داره! فکر خودش هست ولی فکر مردمش نه... تو هم درست عین اونی فکر خودت هستی ولی فکر خانوادت نه!

باز هم مهدی، چرا در تمام مسائل او حضور فعال داشت؟!

- حالا اونجای که می‌خوای بری مطمئنه؟


romangram.com | @romangram_com